──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁰
قلبم محکم به سینه می‌کوبید.
+منظورت چیه؟..
زن نفس لرزونی کشید و گفت:بیست‌وچهار سال پیش،اتفاقی افتاد که همه‌چیز رو تغییر داد..تو با یه دختر دیگه عوض شدی‌..
خشکم زد.
انگار مغزم نمی‌تونست معنی جملاتش رو بفهمه.
+چی..؟
سرشو آورد بالا و یا چشم های اشکیش ادامه داد:مادرت نمی‌خواست تو اینجا بزرگ بشی..اون می‌ترسید سرنوشتت مثل خودش بشه
لب‌هاش لرزید.
_می‌گفت این عمارت برای یه بچه جای زندگی نیست..می‌گفت نمی‌خواد دخترش توی این تاریکی بزرگ بشه
چشم‌هام ناخودآگاه به زمین خیره شد.
_برای همین تو رو با دخترِ من عوض کرد..رزا..اون کسی جز دختر یه خدمتکار بیچاره نیست..
نفسم بند اومد.
به سختی آب زدم:دخترِ تو..؟
آروم سرشو تکون داد و با بغض گفت:رزا دختر منه..
چند ثانیه هیچ صدایی ازم درنیومد.
تمام اون خاطرات..
تمام اون نگاه‌ها..
تمام چیزهایی که از وقتی وارد این عمارت شده بودم عجیب به نظر می‌رسیدن،یکی‌یکی جلوی چشمم رژه می‌رفتن.
زن با صدای گرفته‌ای ادامه داد:منم نمی‌خواستم دخترم مثل یه خدمتکار بزرگ بشه..مثل خودم
چشم‌هاشو بست و ادامه داد:مادرت تو رو توی یه روز برفی برد پرورشگاه..می‌گفت حداقل اونجا می‌تونی مثل یه آدم عادی زندگی کنی
لرزون نفس عمیقی کشید.
_می‌گفت حتی اگر هیچ‌وقت نفهمی کی هستی،حداقل روحت از وجود این باند و این عمارت خبر نداشته باشه..اما،مثل اینکه سرنوشت دوباره تورو به این عمارت برگردوند
دستم ناخودآگاه شل شد و نصف قهوه ریخت روی دستم.
حتی داغی و سوزش قهوه رو حس هم نکردم.
دستم رو روی لبه‌ی میز گذاشتم.
پا‌هام دیگه توان نگه داشتنم رو نداشت.
زن سریع به طرفم اومد،دستمو گرفت توی دستش و شروع کرد به فوت کردنش.
+چیکار کردید خانم..
با بغض توی صدام لب زدم:پس..من..
صدای خودم برام غریبه بود.
+من واقعاً دختر کیم سونگ‌هو هستم؟
زن چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم سر تکون داد و گفت:اره..در این مورد شک داشتم،تا اینکه آزمایش DNA حقیقت رو ثابت کرد
چشم‌هام روی صورتش ثابت موند.
اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم،زن با بغض گفت:من فقط یه چیز می‌خوام بدونم..
لحظه‌ای سکوت کرد و با بغض سنگینی که توی صداش بود، گفت:دخترم کجاست؟..رزا حالش خوبه؟
اشک از صورتش پایین می‌اومد.
برای چند ثانیه حتی نمی‌تونستم جواب بدم.
چون حقیقتی که تمام این مدت ازش فرار می‌کردم،حالا درست روبه‌روم وایساده بود.
من رینا بودم.
وارث اصلی اون خانواده...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۹)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁹اما هر بار چشمم به جای خالی رولزرویس ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁸چند قدم به سمتم اومد.روبه‌روش وایسادم...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

محوی زیبایی او پارت ۱۰ویو رزا از مدرسه برگشتم و یه دوش ۲۰ می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط