رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۷

_جدی گفتم،ولی به یه شرط!؟
مشکوک نگاش کردمو گفتم
_چه شرطی!؟
_من تو شیراز یه دوست دارم اسمش محموده این اقا محمود یه پسر داره که من خیلی بهش اعتماد دارم میتونم تو این چند ماه تو رو بسپرم به اون،اینجوری خیال منم راحت میشه
_باشه من حرفی ندارم
_ساعت چند قراره بری؟
_ساعت ۶ صبح!
_خیله خب،پس من الان زنگ میزنم به رامتین میگم بیاد دنبالت
_آقا جون؟
_حرف نباشه
_چشم چشم
و بعد بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم!
واااای!باورم نمیشه بلاخره تونستم آقا جونو راضی کنم!اونقدرا هم که فکر میکردم سخت نبود!
گوشیمو گرفتم برای مهدیس زنگ زدم دلم میخواست یکم کرم بریزم!
سر سومین بدق جواب داد
_هان بنال
_ای درد بگیری که‌ کلا عفت کلام نداری
_خب حالا بنال زرتو
صدامو گرفته کردمو با بغض گفتم
_ببین جلبک من تموم سعیمو کردم هر کاری کردم آقا جون راضی نشد!یهو زدم زیر گریه حالا نمیدونم اسن اشکا از کجا اومدن
_من...من نمیتونم برم
_رها یعنی چی؟؟یه لحظه ببند گالرو،ای خدا باز این ابغوره گرفت!هوی ذلیل شده خب بیشتر اصرار کن اگ نیای حسینی مشروطت میکنه ها !دیگ ترم بعدی پِر ،باید مهمون همین حسینی گند اخلاق باشی!
_گمشو باوا! سر تخته احساساتتو بشورن نکبت،چیش! آقاجون راضی شده فقط یه شرط گذاشته
_ای درد بگیری می مردی از همون اول بگی جونمو به لبم رسوندی
_بله خیلیم مشخص بود
_خب حالا توام! شرط چی بود؟نکنه میخواد دنبالت بیاد!؟
_نه باو نمیدونم گفته میخواد منو به پسر دوستش بسپره!
یهو مهی از پشت گوشی ترکید
_چته چرا پوکیدی
_هیچی
_وا
_بلا
_خب دیگ دهنتو ببند من برم ساکمو جمع کنم
_گمشو!
گوشیو قطع کردم و رفتم‌ یه چمدون کوچیک قرمز گرفتمو چند دست لباس گذاشتم توش زیاد لازم نبود ببرم اخه همونجا میخریدم از رو عسلی کنار تختم عکس خودمو آقاجونم برداشتم گذاشتم تو چمدونو زیبشو بستم.
رفتم پایین دیدم سمی جون داره میز شامو میچینه رفتم کنارشو گفتم
_سمی کمک نمیخوای
_نه دختر گلم تو بشین منم الان میام.
از اشپز خونه اومدم بیرون آقاجون و فرید رو صدا زدم
_اهل منزل بفرمایید بشامیم!
_دختر چند بار بهت گفتم این طوری حرف نزن دیگ بزرگ شدی آدم باش!
لبو لوچمو اویزون کردم
_چشم!
نشستیم دور میزو شروع کردیم به خوردن بعد از تموم شدن آقا جون گفت
_رها تو برو بخواب که فردا زود باید بیدار شی،اگ بیدار نشی دیگ نمیزارم بری!!
_اوکی عشقم،خدافیس همگی.
رفتم‌ تو اتاقمو لباسمو با یه لباس خواب خرسی عوض کردمو شیرجه زدم رو تخت ساعتمو برای ۵ هشدار گذاشتم!
پوف الانم که به‌ اون وقت صبح فکر میکنم که باید بیدار شم مخم دود میکنه چشمامو بستم بشمور سه خوابیدم.
داشتم خواب پدر پسر شجاع رو میدیدم که صدای جیع اومد!دومتر پریدم!
دیدگاه ها (۵)

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۸یا اکثر اماما این صدای چیه؟زلزله...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۹_بله به کوری چشم بعضیا_برو بابا_...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۶اصلا من تا حالا تو عمرم اینقدر ز...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۵باز من چقدر پرو بودم ک یه عذرخوا...

ارباب خشن من ۱۹

پارت ۵صبح با صدای در زدن بیدار شدم.یکی از نگهبان‌ها پشت در ا...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

تو پارک بودم،ديدم ي پسره دستاشو گرفته سمت آسمون دلم سوخت،فک ...

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط