𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟰


بارون هنوز بی‌رحمانه روی سقف ماشین می‌کوبید.

ا.ت روی صندلی کنارم بی‌حرکت نشسته بود و سرش رو به شیشه تکیه داده بود. بخار گرمای بخاری دور صورت رنگ‌پریده‌اش می‌پیچید، اما هنوز لب‌هاش رنگ نداشت.

نگاهم پایین افتاد...
به پاهاش.
قلبم فشرده شد.
پارچه‌ی نازک جوراب‌شلواری باله از چند جا پاره شده بود. رد خون خشک‌شده روی پوست سفیدش دیده می‌شد. حتی از این فاصله هم می‌شد فهمید چقدر درد کشیده.

ماشین رو روشن کردم و مستقیم به سمت نزدیک‌ترین داروخانه رفتم.
تمام مسیر فقط هر چند ثانیه یک بار بهش نگاه می‌کردم تا مطمئن بشم هنوز نفس می‌کشه.
وقتی جلوی داروخانه توقف کردم، تقریبا دویدم داخل.
گاز استریل. بتادین. باند. چسب زخم. پماد ترمیم‌کننده.
هر چیزی که به ذهنم رسید خریدم.
چند دقیقه بعد دوباره داخل ماشین برگشتم.

ا.ت هنوز بیهوش بود.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
دستام برای اولین بار تو عمرم می‌لرزید.

هیئت‌مدیره‌ی چند میلیاردی؟
جلسه با سرمایه‌گذارها؟

هیچ‌کدوم هیچ‌وقت اینقدر منو نترسونده بودن.

آروم سعی کردم پاش رو بالا بیارم.

قسمتی از جوراب پاره‌شده رو با احتیاط کنار زدم.
همون لحظه فکم قفل شد.

زخم‌ها بدتر از چیزی بودن که فکر می‌کردم.
رد تاول‌های ترکیده. خون خشک‌شده. پوست زخمی.

انگار کسی قلبم رو توی مشت فشار داد.
آروم زمزمه کردم...
تهیونگ: احمق... چرا اینقدر به خودت فشار آوردی؟

استریل رو به آرومی روی زخمش کشیدم.

نمی‌خواستم بیدارش کنم.

نمی‌خواستم درد بکشه.

هر حرکت رو طوری انجام می‌دادم انگار با شیشه سروکار دارم.

چند دقیقه بعد بالاخره پانسمان تموم شد.
باند سفید دور پاهاش پیچیده شده بود.
نگاهم روی صورت خوابیده‌اش موند.

موهای خیسش هنوز روی گونه‌هاش چسبیده بود.
دستمو جلو بردم... اما قبل از اینکه لمسش کنم، متوقف شدم.
حق نداشتم.
فقط آروم دستمو پس کشیدم.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، فقط بهش نگاه کردم.
بی‌دفاع. خسته. شکسته.
و با این حال...
زیباتر از هر چیزی که تا حالا دیده بودم.


[ویو ا.ت]

صدای بارون...
اولین چیزی بود که شنیدم.
بعد گرما.
یه گرمای عجیب که با سرمای استخون‌سوز چند دقیقه قبل فرق داشت.
پلک‌هام سنگین بودن.
آروم بازشون کردم.
همه‌چیز تار بود.
نور چراغ‌های خیابون پشت شیشه کش می‌اومد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.
ماشین.
سرم رو کمی چرخوندم.
و یخ زدم.
تهیونگ کنارم نشسته بود.

همون لحظه همه‌چیز یادم اومد.
سالن. لارا. دعوا. بارون.
نفسم بند اومد.
فوری صاف نشستم.
اما با اولین حرکت، درد شدیدی توی پاهام پیچید.
اخم کردم.

نگاهم پایین افتاد.
پاهام پانسمان شده بود.
برای چند ثانیه فقط خیره موندم.
بعد سرمو بالا آوردم.
تهیونگ داشت نگاهم می‌کرد.
انگار از لحظه‌ای که بیدار شدم چشم ازم برنداشته بود.
زمزمه کردم:
ا.ت: من... اینجا؟...

تهیونگ نفس راحتی کشید.
اونقدر واضح که انگار تا همین الان نفسش رو حبس کرده بوده.
تهیونگ: بالاخره بیدار شدی...

همون لحظه دستگیره‌ی در رو گرفتم.
باید می‌رفتم.
باید از اینجا دور می‌شدم.
اما هرچی دستگیره رو کشیدم، در باز نشد.
اخم کردم.
دوباره امتحان کردم.
قفل بود.

آروم برگشتم سمتش.
ا.ت: در رو باز کن.

تهیونگ نگاهش رو ازم نگرفت.
تهیونگ: نه

قلبم از عصبانیت کوبید.
ا.ت: چی؟

تهیونگ این بار صاف نشست.
چشماش خسته بود.
قرمز بود.
اما محکم.
تهیونگ: تا وقتی حرف‌هام رو کامل نشنوی، نمی‌ذارم بری.

اخم کردم.
ا.ت: نمیتونی منو نگه داری.

تهیونگ: حق داری ازم متنفر باشی.
مکث کرد.
بعد با صدایی آروم‌تر ادامه داد:
حق داری بهم اعتماد نکنی.
حق داری حتی دیگه نخوای منو ببینی.

نگاهش برای لحظه‌ای لرزید.
تهیونگ: اما حداقل بذار حقیقت رو بگم.

بارون اروم اروم به سقف ماشین کوبید.
و برای اولین بار...
تهیونگ شروع کرد همه‌چیز رو تعریف کردن.
دیدگاه ها (۱۵)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟱چند لحظه بعد از سکوتی که ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟲[ویو تهیونگ]باند رو از توی...

سلام،چطورید؟همون‌طور که قول داده بودم برگشتم😅اگه حداقل بالای...

سلام بچه‌ها!چطورید؟می‌دونم منتظر پارت‌‌ هستین و می‌فهمم که ا...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط