⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p62
جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد.
نه برای طفره رفتن؛ انگار دنبال کلمه‌ی درستی می‌گشت.
«سال‌ها پیش، قبل از اینکه مرز بین دنیای انسان‌ها و خون‌آشام‌ها بسته بشه، نیرویی وجود داشت که تعادل دو دنیا رو حفظ می‌کرد.»
«چه نیرویی؟»
«کسی دقیق نمی‌دونه.»

نینا آه بلندی کشید.
«خواهش می‌کنم نگو "کسی نمی‌دونه".»

جیمین نگاه کوتاهی به اون انداخت.
«اگر جوابش رو می‌دونستم، بهت می‌گفتم.»

نینا چند لحظه به صورتش خیره شد.
دنبال نشونه‌ای از دروغ می‌گشت.
پیدا نکرد.

دستش رو روی کتاب گذاشت.
«پس چیزی که می‌دونی رو بگو.»
جیمین سر تکون داد.
«بعد از بسته شدن مرز، اون نشونه ناپدید شد. قرن‌ها هیچ‌کس ندیدش... تا اینکه روی دست تو ظاهر شد.»
نینا لبخند کم‌رنگی زد.
لبخندی از سر ناباوری.
«عالیه... یعنی از بین این همه آدم، قرعه به اسم من افتاده.»
«خودت انتخابش نکردی.»
«ولی منم ازش خبر نداشتم.»
صداش آروم بود، اما خستگی از تک‌تک کلماتش می‌بارید.
_«من یه زندگی معمولی داشتم... دانشگاه، امتحان، مامانم دوستم که هر شب زنگ می‌زد ببینه شام خوردم یا نه...»
نگاهش روی جلد کتاب ثابت موند.
«حالا دارم درباره‌ی یه نشونه‌ای حرف می‌زنم که حتی نمی‌دونم چرا روی دستمه.»
جیمین چیزی نگفت.
نینا با انگشت روی جلد چرمی کتاب ضرب گرفت.
«یه سؤال دیگه...»
«بپرس.»
«اگه اون شب منو پیدا نمی‌کردی... دقیقاً چه اتفاقی برام می‌افتاد؟»
جیمین بی‌درنگ جواب نداد.
از کنار میز بلند شد و به طرف پنجره رفت.
بارون، منظره‌ی جنگل رو پشت شیشه محو کرده بود.
مدتی به بیرون نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«سه خاندان دیگه هم دنبالت بودن.»
نینا اخم کرد.
«سه خاندان؟»
«همه‌شون مثل ما فکر نمی‌کنن.»
«یعنی؟»

نگاهش مستقیم روی نینا نشست.
«اگر یکی از اون‌ها قبل از من پیدات می‌کرد...»

مکث کوتاهی کرد.
«امروز اینجا نمی‌نشستی و سؤال نمی‌پرسیدی.»

نینا حرفی نزد.
برای چندمین بار، از خودش پرسید...
شاید واقعاً بدترین اتفاق زندگی‌اش، ربوده شدنش نبوده باشه.
شاید بدترین اتفاق...
می‌تونست پیدا شدنش توسط آدم‌های اشتباه باشه.
بارون هنوز می‌بارید.
اما حالا صداش، از سکوت بین اون دو آروم‌تر بود.

شرط های پارت بعد🫶🏻✨️
لایک۸، کامنت۶

دوستون دارمممممم❤️❤️❤️
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط