bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 28
بعد از چند مین زنگ در خورد
ب.ا : فک کنم اومدن
ا.ت : کیا
در باز شد مامان بابای کوک پدر بزرگ و عمه و هیون وارد خونه شدن
کوک به ا.ت نگاه کرد
کوک : این اینجا چیکار میکنه
ا.ت : عوضی(چشم غره رفت براشون)
همگی اومدن با هم سلام دادن هیون دستشو برا کوک دراز کرد تا دست بده که کوک دستشو پس زد و نشست رو کاناپه ا.ت هم بهش اهمیت نداد مامان ا.ت با چشم بهش اشاره کرد که چرا سلام ندادی ا.ت رو به کوک کرد و گفت
ا.ت : جونگ کوک...نمیریم
ب.ک : چرا میرین...ما الان اومدیم
ا.ت دیگه چیزی نگفت چشاش افتاد به هیون که داشت نیشخند میزد بهش عصبانی شده بود اینکه چطور بعد این همه اتفاق هنوز داره این رفتار و انجام میده که همه با صدای بابا بزرگ بهش نگاه کردن
بابا بزرگ : دارم فکر میکنم چون پسرم و عروسم تازه رسیدن..همگی خانوادگی..یه سفری بریم نظرتون چیه
ب.ا : اتفاقا خوبه بابا..بعد این همه مدت خانوادگی بهمون خوش میگذره
ب.ک : میتونیم بریم بوسان..جای قشنگیه
بابابزرگ : موافقا..پس..سه شنبه هفته بعد بریم شنبه برگردیم خوبه
بقیه دیگه هیچی نگفتن که ا.ت از نگاه سنگین هیون بهش نمیتونست دیگه اونجا بمونه از روی کاناپه بلند شد و رفت تو اتاق
کوک : ا.ت...ا.ت..(بلند شد رفت دنبالش)
کوک رفت تو اتاق و ا.ت و کشید تو بغلش
ا.ت : متنفرم ازش..بعد از این همه بلایی که سر خودشو و من آورده هنوزم بهم میخنده
کوک : ا.ت..ولش کن..برات مهم نباشه اون چی میگه..چیکار میکنه..قراره اون از این به بعد همجا باشه..اگه هربار بخواد اینقد حالت بد شه...
ا.ت : نمیتونم اذیت میشم از نگاه کردنش عصبانی میشم وقتی اونجوری بهم نیشخند میزنه میخوام از ساختمون پرتش کنم پایین...اینکه کسی درکم نمیکنه تو یه روز چی کشیدم روانیم میکنه...
کوک محکم تر تو بغلش ا.ت و فشار داد
کوک : فسقلی..حتی اگه هزاران نفر درکت نکنن من درکت میکنم همیشه..حتی اگه بدونم کارت اشتباهه..همیشه پشتتم درکت میکنم..فهمیدی..پس هیچ وقت نگو هیچ کس درکم نمیکنه
season : 1
part : 28
بعد از چند مین زنگ در خورد
ب.ا : فک کنم اومدن
ا.ت : کیا
در باز شد مامان بابای کوک پدر بزرگ و عمه و هیون وارد خونه شدن
کوک به ا.ت نگاه کرد
کوک : این اینجا چیکار میکنه
ا.ت : عوضی(چشم غره رفت براشون)
همگی اومدن با هم سلام دادن هیون دستشو برا کوک دراز کرد تا دست بده که کوک دستشو پس زد و نشست رو کاناپه ا.ت هم بهش اهمیت نداد مامان ا.ت با چشم بهش اشاره کرد که چرا سلام ندادی ا.ت رو به کوک کرد و گفت
ا.ت : جونگ کوک...نمیریم
ب.ک : چرا میرین...ما الان اومدیم
ا.ت دیگه چیزی نگفت چشاش افتاد به هیون که داشت نیشخند میزد بهش عصبانی شده بود اینکه چطور بعد این همه اتفاق هنوز داره این رفتار و انجام میده که همه با صدای بابا بزرگ بهش نگاه کردن
بابا بزرگ : دارم فکر میکنم چون پسرم و عروسم تازه رسیدن..همگی خانوادگی..یه سفری بریم نظرتون چیه
ب.ا : اتفاقا خوبه بابا..بعد این همه مدت خانوادگی بهمون خوش میگذره
ب.ک : میتونیم بریم بوسان..جای قشنگیه
بابابزرگ : موافقا..پس..سه شنبه هفته بعد بریم شنبه برگردیم خوبه
بقیه دیگه هیچی نگفتن که ا.ت از نگاه سنگین هیون بهش نمیتونست دیگه اونجا بمونه از روی کاناپه بلند شد و رفت تو اتاق
کوک : ا.ت...ا.ت..(بلند شد رفت دنبالش)
کوک رفت تو اتاق و ا.ت و کشید تو بغلش
ا.ت : متنفرم ازش..بعد از این همه بلایی که سر خودشو و من آورده هنوزم بهم میخنده
کوک : ا.ت..ولش کن..برات مهم نباشه اون چی میگه..چیکار میکنه..قراره اون از این به بعد همجا باشه..اگه هربار بخواد اینقد حالت بد شه...
ا.ت : نمیتونم اذیت میشم از نگاه کردنش عصبانی میشم وقتی اونجوری بهم نیشخند میزنه میخوام از ساختمون پرتش کنم پایین...اینکه کسی درکم نمیکنه تو یه روز چی کشیدم روانیم میکنه...
کوک محکم تر تو بغلش ا.ت و فشار داد
کوک : فسقلی..حتی اگه هزاران نفر درکت نکنن من درکت میکنم همیشه..حتی اگه بدونم کارت اشتباهه..همیشه پشتتم درکت میکنم..فهمیدی..پس هیچ وقت نگو هیچ کس درکم نمیکنه
- ۱.۳k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط