P34
ویکتور : حال داری باهم یه جایی بریم
متعجب سرمو بردم جلوتر و گفتم : کجا ؟؟
چشمکی زد و گفت : حالا
.......
(دانای کل)
جین با عصبانیت یقه تهیونگ رو گرفت و محکم کوبیدش به دیوار .
جین : دیوونه شدی ؟؟ میخوای بزاری ا/ت اینجا بمونه و بمیرع (باداد)
تهیونگ هم همونطوری که از عصبانیت چشماش سرخ بود متقابلا یقه جین رو گرفت و گفت : به نظرت من میتونم این کارو کنم .... ها ؟؟ (باداد)
هردو عصبی بودن .... جین از خطری که ا/ت رو تهدید میکرد و تهیونگ از اینکه بی مسئولیت شناخته شده بود ، میدونست ا/ت رو تنها گذاشته اما میخواست جبران کنه ....
جین : میتونیم از اینجا ببریمش
تهیونگ : میتونیم ازش محافظت کنیم
جین : نمیتونیم تهیونگ .... نمیشه (باداد)
تهیونگ : جین ما ......
جین با عصبانیت فریاد زد : مگه از سانی تونستیم محافظت کنیم ؟؟ (باداد)
با این حرف جین تهیونگ یکدفعه ساکت شد و فقط خیره موند .... دیگه حرفی برای زدن نداشت ، جین راست میگفت هنوزم صحنه مرگ سانی جلوی چشمش بودم .... جلوی چشمه همه بود .... ولی دیگه نمیخواست ا/ت ارزش دور شه ، میدونست درست و غلط چیه .... اما جین عصبانی تر از این حرفا بود ....
جین : ما .....
لی هون : خفه شید (باداد)
هردوشون به سمت صدای لی هون برگشتن که پایین پله ها وایساده بود و معلوم بود چشماش از عصبانیت سرخ شده ، از همون پایین پله ها بدون اینکه به سمتشون بیاد گفت : من ا/ت رو آوردم .... هر وقت بخواد بره خودم میبرمش .... و هر وقتم بخواد بمونه ازش محافظت میکنم ..... پس شما دوتا اگه نمیتونید باهم کنار بیایید بهتره فقط ساکت شید ....
بعدم همانطور با عصبانیت از پله ها پایین رفت ، لی هون از اینکه راجب سانی حرف میزدن ناراحت نبود از اینکه اونا هم هنوز مثل خودش دارن بابت سانی احساس گناه میکنن ناراحت بود .... چون میدونست تقصیر هیچکس نیست و میخواست به این بحث ها خاتمه بده چون سانی دیگه هیچوقت برنمیگشت .
متعجب سرمو بردم جلوتر و گفتم : کجا ؟؟
چشمکی زد و گفت : حالا
.......
(دانای کل)
جین با عصبانیت یقه تهیونگ رو گرفت و محکم کوبیدش به دیوار .
جین : دیوونه شدی ؟؟ میخوای بزاری ا/ت اینجا بمونه و بمیرع (باداد)
تهیونگ هم همونطوری که از عصبانیت چشماش سرخ بود متقابلا یقه جین رو گرفت و گفت : به نظرت من میتونم این کارو کنم .... ها ؟؟ (باداد)
هردو عصبی بودن .... جین از خطری که ا/ت رو تهدید میکرد و تهیونگ از اینکه بی مسئولیت شناخته شده بود ، میدونست ا/ت رو تنها گذاشته اما میخواست جبران کنه ....
جین : میتونیم از اینجا ببریمش
تهیونگ : میتونیم ازش محافظت کنیم
جین : نمیتونیم تهیونگ .... نمیشه (باداد)
تهیونگ : جین ما ......
جین با عصبانیت فریاد زد : مگه از سانی تونستیم محافظت کنیم ؟؟ (باداد)
با این حرف جین تهیونگ یکدفعه ساکت شد و فقط خیره موند .... دیگه حرفی برای زدن نداشت ، جین راست میگفت هنوزم صحنه مرگ سانی جلوی چشمش بودم .... جلوی چشمه همه بود .... ولی دیگه نمیخواست ا/ت ارزش دور شه ، میدونست درست و غلط چیه .... اما جین عصبانی تر از این حرفا بود ....
جین : ما .....
لی هون : خفه شید (باداد)
هردوشون به سمت صدای لی هون برگشتن که پایین پله ها وایساده بود و معلوم بود چشماش از عصبانیت سرخ شده ، از همون پایین پله ها بدون اینکه به سمتشون بیاد گفت : من ا/ت رو آوردم .... هر وقت بخواد بره خودم میبرمش .... و هر وقتم بخواد بمونه ازش محافظت میکنم ..... پس شما دوتا اگه نمیتونید باهم کنار بیایید بهتره فقط ساکت شید ....
بعدم همانطور با عصبانیت از پله ها پایین رفت ، لی هون از اینکه راجب سانی حرف میزدن ناراحت نبود از اینکه اونا هم هنوز مثل خودش دارن بابت سانی احساس گناه میکنن ناراحت بود .... چون میدونست تقصیر هیچکس نیست و میخواست به این بحث ها خاتمه بده چون سانی دیگه هیچوقت برنمیگشت .
- ۸.۳k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط