ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
دیدگاه ها (۲)

من قصه تو را تا ابد اینگونه آغاز میکنم :یکی بودهنوزم هستخدای...

گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیستگفتم که مرا دوست نداری گ...

در من دیوانه ای جا مانده که دست از دوست داشتنت برنمی دارد...

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالم...

این شعر #مهدی_اخوان‌_ثالث خیلی غمگینو عاشقانه‌ست؛ ببینید چی ...

پاپوش

رویایی واقعی اما مانند دروغ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط