وقتی که عشق قصه میشد
وقتی که عشق قصه میشد
Part 1
۱۴ ژانویه ۱۹۰۰
درحالی که به موهای لَخت طلاییش رو سنجاق کوچولویی زد، با لباس کت و شلواری زیبای خودش به سمت در خروجی خونه رفت...
ملودی: عزیزم کجا میری؟
ا.ت: میخوام برم برای بابام کادو بگیرم.. به مناسب روز پدر..
ملودی لبخندی زد و دستی تکون داد..
قبل رفتن ات،جنی از پله ها پایین اومد
جنی: ببین دخترک ما چقدر بزرگ شده که به فکر باباشه!(با خنده)
ا.ت: عمه.... انقدر اذیت نکندیرممیشه(با خنده)
ملودی: عه راست میگه دیگه خواهر شوهر...چیکار بچم داری؟برو عزیزم
دخترک لبخندی زد و از خونه خارج شد..
سوار ماشین قدیمیش ، اما در زمان خودش مدل بالا شد...
کیفش رو روی صندلی کنارش گذاشت و به سمت شیرینی فروشی شهر رفت...
اول..
۲ کیلو شیرینی خوشمزه خرید...
به سمت لباس فروشی رفت و یه دست کت و شلوار شیک و زیبا که مورد پسند پدرش بود خرید...
بعد به سمت گل فروشی شهر رفت..
زیباترین گل فروشی ...
وارد شد..
زنگوله ی در به صدا در اومد..
بوی عطر هایگل ، کل مغازه رو فتح کرده بود..
دخترک لبخند گشادی به لبش اومد
ا.ت: سلام...
به اطراف نگاه کرد و چشمش به یه پسری خورد که خیلی تیپ زیبایی داشت..
پسرک برگشت..
با دیدن دختر، لکنت گرفت.. قلبش به تپش افتاد...
جیهوپ: س...سلام
دخترک لبخندی زد و به گل ها نگاه کرد
ات: لطفا یه دسته گل زیبا برام بچینید...
جیهوپ: ..در..در چه قیمتی؟
ات: فرقی نداره.. زیباترین گل هاتون رو استفاده کنید و دسته گل بزرگی بشه
پسرک تایید کرد و شروع به کار کرد..
با اینکه شرطا نرسید ولی بازم گذاشتم حمایت کنید روح نباشید
شرطا برای پارت بعد
۴۰ تا لایک
۲۰ تا کامنت
۱۰ تا بازنشر
Part 1
۱۴ ژانویه ۱۹۰۰
درحالی که به موهای لَخت طلاییش رو سنجاق کوچولویی زد، با لباس کت و شلواری زیبای خودش به سمت در خروجی خونه رفت...
ملودی: عزیزم کجا میری؟
ا.ت: میخوام برم برای بابام کادو بگیرم.. به مناسب روز پدر..
ملودی لبخندی زد و دستی تکون داد..
قبل رفتن ات،جنی از پله ها پایین اومد
جنی: ببین دخترک ما چقدر بزرگ شده که به فکر باباشه!(با خنده)
ا.ت: عمه.... انقدر اذیت نکندیرممیشه(با خنده)
ملودی: عه راست میگه دیگه خواهر شوهر...چیکار بچم داری؟برو عزیزم
دخترک لبخندی زد و از خونه خارج شد..
سوار ماشین قدیمیش ، اما در زمان خودش مدل بالا شد...
کیفش رو روی صندلی کنارش گذاشت و به سمت شیرینی فروشی شهر رفت...
اول..
۲ کیلو شیرینی خوشمزه خرید...
به سمت لباس فروشی رفت و یه دست کت و شلوار شیک و زیبا که مورد پسند پدرش بود خرید...
بعد به سمت گل فروشی شهر رفت..
زیباترین گل فروشی ...
وارد شد..
زنگوله ی در به صدا در اومد..
بوی عطر هایگل ، کل مغازه رو فتح کرده بود..
دخترک لبخند گشادی به لبش اومد
ا.ت: سلام...
به اطراف نگاه کرد و چشمش به یه پسری خورد که خیلی تیپ زیبایی داشت..
پسرک برگشت..
با دیدن دختر، لکنت گرفت.. قلبش به تپش افتاد...
جیهوپ: س...سلام
دخترک لبخندی زد و به گل ها نگاه کرد
ات: لطفا یه دسته گل زیبا برام بچینید...
جیهوپ: ..در..در چه قیمتی؟
ات: فرقی نداره.. زیباترین گل هاتون رو استفاده کنید و دسته گل بزرگی بشه
پسرک تایید کرد و شروع به کار کرد..
با اینکه شرطا نرسید ولی بازم گذاشتم حمایت کنید روح نباشید
شرطا برای پارت بعد
۴۰ تا لایک
۲۰ تا کامنت
۱۰ تا بازنشر
- ۲۲۶
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط