من همبازی بادم

من همبازی بادم

رفیق داد و فریادم

برگم ولی نه سبز

له کن مرا نترس

نترس زیر پای تو

له شم غنیمت است

تا بشکند دلم

در کنج این قفس

قفسم شاخه ی پر پیچ و خم عاطفه هاست

که دگر امن مکانی هم نیست

نه برای لانه ی طاووس ها

که برای بازیه کودک موریانه ها

قفسم شاخه ی خشکیست

بر بلندای درخت ناجوانمردی ها

من که فریادم به گوشت نرسید

شاید اینجا قفسم سطر سکوتیست

در میان غزل فریادها

من دگر سبز نخواهم شد و خواهم پوسید

در هجوم این به ظاهر مهربان خورشید ها

باور نمیکنی

اینجا چه ضربه ها

بر پیکرم نشست

له کن مرا نترس

له کن که آخرین، نگاه سرد تو

قلب مرا شکست
دیدگاه ها (۱)

اینجا مردم روزمرگی هایشان عبور های بی سلام از کنار یکدیگر اس...

شعر من گاه کمی گم شده در بغض گلوباید از فریاد گفتباید از عشق...

تقصیر تو نیستهرچه هست زیر سر پاییز استکه به نسیمی عقل را می ...

لطفا...دلم را ببر!هر جا خواستیهر سمت خواست!ببرش توی دل پاییز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط