mafia جئونp
°mafia جئون°p1
ساعت ۱ شب بود،خونه دوستم بودم و با سرعت از کوچه ها به خونه رسیدم..آیفون و با ترس زدم که آجوما در و باز کرد..در اتاق و باز کردم که با قیافه عصبی پدر مواجه شدم..+پدر من توض....سوزشی توی صورتم احساس کردم و دستم و گذاشتم روی صورتم..×همین الان میری توی اتاقت(داد)..با سرعت به سمت اتاق رفتم و در و بستم..تازه یادم اومد که تکلیف ها رو انجام ندادم +این دفعه استاد بفهمه حتما اخراج میشم.کتاب ها رو از توی کیف در آوردم و میخواستم پنجره رو باز کنم که
که چند تا پسر سیاه پوش و توی خیابون دیدم که داشتن به یکی زور میگفتن..هودیمو از تو کمدم در آوردم و به طرف در رفتم که یاد پدر افتادم..با بی حوصلگی هودیو کندم و انداختم تو کمد که یکی در زد...+بله آجوما &مادرتون تو اتاق کارتون داره..+کاره واجبیه؟ &نمیدونم ولی گفتن که حتما بری پیشش..+باشه تو برو من خودم میرم...به طرف اتاق رفتم و در زدم... +بله کارم داشتین؟...÷اول اون لیوان آب و بهم بده....یادته تو بچگی با یه پسری بازی میکردی و اون پسر بهت گفته بود که بزرگ شد تو ما.ل اونی؟(خنده) +آره یادمه ولی ما فقط بچه بودیم(خنده) ÷اسمشو هم یادته؟ +آره اسمش ...جونگ کوک بود..
÷ولی اون تو رو یادش نیست میدونی چرا؟ +.... ÷چون عوض شده،قلبش مثل یه سنگ شده...قبل از اینکه مادرش از دنیا بره،بهم گفت که مواظب پسرش باشم ولی خودت هم میدونی که من نمیتونم و سنم داره میره بالا..ولی تو میتونی نه؟ من مطمئنم تو میتونی
ادامه دارد...
ادامه دارد....
ساعت ۱ شب بود،خونه دوستم بودم و با سرعت از کوچه ها به خونه رسیدم..آیفون و با ترس زدم که آجوما در و باز کرد..در اتاق و باز کردم که با قیافه عصبی پدر مواجه شدم..+پدر من توض....سوزشی توی صورتم احساس کردم و دستم و گذاشتم روی صورتم..×همین الان میری توی اتاقت(داد)..با سرعت به سمت اتاق رفتم و در و بستم..تازه یادم اومد که تکلیف ها رو انجام ندادم +این دفعه استاد بفهمه حتما اخراج میشم.کتاب ها رو از توی کیف در آوردم و میخواستم پنجره رو باز کنم که
که چند تا پسر سیاه پوش و توی خیابون دیدم که داشتن به یکی زور میگفتن..هودیمو از تو کمدم در آوردم و به طرف در رفتم که یاد پدر افتادم..با بی حوصلگی هودیو کندم و انداختم تو کمد که یکی در زد...+بله آجوما &مادرتون تو اتاق کارتون داره..+کاره واجبیه؟ &نمیدونم ولی گفتن که حتما بری پیشش..+باشه تو برو من خودم میرم...به طرف اتاق رفتم و در زدم... +بله کارم داشتین؟...÷اول اون لیوان آب و بهم بده....یادته تو بچگی با یه پسری بازی میکردی و اون پسر بهت گفته بود که بزرگ شد تو ما.ل اونی؟(خنده) +آره یادمه ولی ما فقط بچه بودیم(خنده) ÷اسمشو هم یادته؟ +آره اسمش ...جونگ کوک بود..
÷ولی اون تو رو یادش نیست میدونی چرا؟ +.... ÷چون عوض شده،قلبش مثل یه سنگ شده...قبل از اینکه مادرش از دنیا بره،بهم گفت که مواظب پسرش باشم ولی خودت هم میدونی که من نمیتونم و سنم داره میره بالا..ولی تو میتونی نه؟ من مطمئنم تو میتونی
ادامه دارد...
ادامه دارد....
- ۳۵۴
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط