#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون

# part_18

باران از غروب شروع شده بود ، اما تا نیمه شب شدت گرفته بود.

یونا کنار پنجره ی اتاقش ایستاده بود و به قطره های که از روی شیشه می‌دویدند خیره مانده بود.

ذهنش هنوز درگیر پرونده ی سونگ‌هه بود. هر خطی که خوانده بود مثل میخی در ذهنش فرو رفته بود.

صدای آرام در ، صکوت را شکست.

جه‌هون پشت در ایستاده بود ؛ خیس از باران ، با موهای به هم ریخته و نگاهی که انگار از جایی بسیار دور برگشته باشد.

یونا با تعجب گفت:

« دیگه تو این خونه ، همه عادت دارن نیمه شب سر بزنن؟ »

جه‌هون لبخند خیلی کمرنگی زد.

« اگه نمی‌اومدم ، ممکن بود فردا صبح دیر بشه. »

« برای چی؟ »

او نگاهی به راهرو انداخت و آهسته وارد شد. در را پشت سرش بست.

« چون کسی داره دنبال پرونده‌ای می‌گرده که تو دیشب برداشتی. »

قلب یونا تند زد.

« از کجا می‌دونی؟ »

جه‌هون گفت:

« چون منم دارم دنبالشون می‌گردم. »

او کیف کوچکی را از زیر کت خیسش بیرون آورد و روی میز گذاشت.

« این مال پدرته ، از کشوی از کشوی قفل دار اتاق کار قدیمیش برداشتم. »

یونا با تردید جلو رفت.
داخل کیف ، چند برگ یادداشت ، یک فرش مموری و یک کلید قدیمی بود.

دستانش لرزید.

« این... اینا واقعا از اتاق بابامه؟ »

جه‌هون آرام گفت:

« بله فکر کنم این کلید متعلق به اتاقی باشه که هیچکس نباید دربارش بدونه. »

یونا کلید را برداشت. سنگین بود ، مثل اینکه فقط فلز نبود ، وزن یک راز بود.

« تو اینارو از کجا پیدادکردی؟ »

« از جایی که نباید می‌دیدم. »
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_19« یعنی چی؟ »جه‌هون برای چند ث...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_17صبح روز بعد ، یونا با چشمانی ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_16یونا با شنیدن این سوال، نفسش ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_5همه ساکت شدند .یونا که تا آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط