امشب شب یلدا بود
104^
امشب ، شب یلدا بود .
وقتی مادرم زنده بود ، عاشق این شب بود . توی پاگرد پله های زیر شیروانی ، کنار نورگیر مینشست ، من و مهران را در آغوش می گرفت و قصه برایمان میگفت . من در حالی که سر به زانوی مادر داشتم و اگر خشکبار یا میوه ای در خانه داشتیم ، آن را به دندان میخاییدم ، قصه های شاه و پریان مادرم را گوش فرا میدادم تا زمانی که خواب تمام تن کوچکم را در بر میگرفت .
امشب اما مهین دخت دیگر تنها نبود . فرزندانش آمده بودند . پسر و دختر هایش با اهل و عیال از صبح مهمان خانه اش شده بودند و منِ افسرده هم گوشه اتاقم کز کرده بودم و صدای بازی و قهقهه نوه های مهین را گوش میدادم .
بالاخره قبل از ظهر شجاعت پیدا کردم لب ایوان بروم و بازی بچه ها را تماشا کنم .
زنی با موهای کوتاه قهوه ای و کت و دامن لب باغچه نشسته بود ، پشت به هیمان بدون برگ و خیره به بچه ها .
انگار بوی سیگارم صدایش زده باشد ، برگشت و نگاهی به من انداخت . هول شدم . آرایش که نداشتم و لباس هایم پر از ترکش خاکستر داغ سیگار ؛ دامن طرح پلنگی و پیراهن سیاه آستین بلندم پر از سوراخ های زیر سوخته بود .
او خیلی در دید من زیبا بود و من در نگاهش زشت بودم . در نظرم سلیقه اش ستودنی بود و من هم احتمالا برایش به معتاد ها میمانستم .
وقتی دید لال نگاهش می کنم سلام کرد . صدای قشنگی داشت ، مثل گل لی لی .
میخواستم بپرسم اسمش لیلا ، لیلی ، چیزی در این مایه هاست که صدای پسر مهین را شنیدم . صدایش زد ، شیوا . پس عروس مهین خانم بود !
گفت :« اینجام فربد . توی حیاطم . مراقب مانی و هلن و سها . »
فربد با یک بشقاب ته دیگ وارد حیاط شد . بوی پلو مرغ فضا را آکنده کرده بود و دل آدم ضعف می رفت . گفت :« بخاطرت زدم تو کار دزدی !» خندیدند . شیوا یکی برداشت . شوهرش گفت :« بیشتر بردار ! قاچاقیه! » شیوا خندید و باز هم برداشت . فربد گفت :« خودت میدونی که وقتی می خندی هزار بار برات می میرم . » همدیگر را بوسیدند ، حسادت حسادت .دیدن عشق دو سویه بر ارتفاع قله افسردگی ام می افزود . یاد حنا و او افتادم و تنم گر گرفت .
فربد که رفت صدای بچه ها بلند شد که دایی ما هم ته دیگ میخواهیم ! بچه ها لطفا بگویید مینا هم میخواهد !
پس اینها هیچ کدامشان نوه های پسری مهین دخت نبودند . بلند شدم ، پا برهنه حیاط را طی کردم و کنار شیوا نشستم .
نگاهی انداخت ، انگار شک داشته باشد که من واقعی هستم براندازم کرد و گفت :« سلام . » زیر لب با صدای گرفته جوابش را دادم . گفت :« خواب بودید ؟ سر و صدای این بچه ها نمی گذاره بخوابید ؟» صورتم را مالیدم و خاکستر سیگارم را تکاندم . به قدری پلکهایم از فرط گریستن متورم شده بود که شیوا می پنداشت داشتم چرت قبل از ناهار میزدم .
با اینکه جواب را میدانستم ، پرسیدم :« بچه های شمان ؟ » خندید . فربد حق داشت عاشق خنده هایش بشود .
گفت :« بچه های خواهر های شوهرم هستند . ما تازه یک ساله که ازدواج کردیم .» گفتم:« پس تازه عروسی !» خندید و با سر تایید کرد .
با دست بازو هایم را در آغوش کشیدم و با شیوا بچه ها را نگاه کردیم که سر دوچرخه دعوا میکردند .
گفت :« شما همسایه ی مامان مهین هستید درسته ؟ تعریفتون رو شنیده بودم . » تایید کردم و پرسیدم :« از کجا اومدید ؟ » گفت :« آمریکا ، بروکلین . » گفتم :« منم آمریکا به دنیا اومدم و اونجا زندگی میکردم . » اوه ای گفت و پرسید :« کدوم شهر ؟» گفتم :« دوبوک .»
مهین دخت آمد لب ایوانش . مرا که دید خوشحال شد که از غارم در آمده ام ، برای ناهار صدایمان زد .
_مینا ، بیست و ششم دسامبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
امشب ، شب یلدا بود .
وقتی مادرم زنده بود ، عاشق این شب بود . توی پاگرد پله های زیر شیروانی ، کنار نورگیر مینشست ، من و مهران را در آغوش می گرفت و قصه برایمان میگفت . من در حالی که سر به زانوی مادر داشتم و اگر خشکبار یا میوه ای در خانه داشتیم ، آن را به دندان میخاییدم ، قصه های شاه و پریان مادرم را گوش فرا میدادم تا زمانی که خواب تمام تن کوچکم را در بر میگرفت .
امشب اما مهین دخت دیگر تنها نبود . فرزندانش آمده بودند . پسر و دختر هایش با اهل و عیال از صبح مهمان خانه اش شده بودند و منِ افسرده هم گوشه اتاقم کز کرده بودم و صدای بازی و قهقهه نوه های مهین را گوش میدادم .
بالاخره قبل از ظهر شجاعت پیدا کردم لب ایوان بروم و بازی بچه ها را تماشا کنم .
زنی با موهای کوتاه قهوه ای و کت و دامن لب باغچه نشسته بود ، پشت به هیمان بدون برگ و خیره به بچه ها .
انگار بوی سیگارم صدایش زده باشد ، برگشت و نگاهی به من انداخت . هول شدم . آرایش که نداشتم و لباس هایم پر از ترکش خاکستر داغ سیگار ؛ دامن طرح پلنگی و پیراهن سیاه آستین بلندم پر از سوراخ های زیر سوخته بود .
او خیلی در دید من زیبا بود و من در نگاهش زشت بودم . در نظرم سلیقه اش ستودنی بود و من هم احتمالا برایش به معتاد ها میمانستم .
وقتی دید لال نگاهش می کنم سلام کرد . صدای قشنگی داشت ، مثل گل لی لی .
میخواستم بپرسم اسمش لیلا ، لیلی ، چیزی در این مایه هاست که صدای پسر مهین را شنیدم . صدایش زد ، شیوا . پس عروس مهین خانم بود !
گفت :« اینجام فربد . توی حیاطم . مراقب مانی و هلن و سها . »
فربد با یک بشقاب ته دیگ وارد حیاط شد . بوی پلو مرغ فضا را آکنده کرده بود و دل آدم ضعف می رفت . گفت :« بخاطرت زدم تو کار دزدی !» خندیدند . شیوا یکی برداشت . شوهرش گفت :« بیشتر بردار ! قاچاقیه! » شیوا خندید و باز هم برداشت . فربد گفت :« خودت میدونی که وقتی می خندی هزار بار برات می میرم . » همدیگر را بوسیدند ، حسادت حسادت .دیدن عشق دو سویه بر ارتفاع قله افسردگی ام می افزود . یاد حنا و او افتادم و تنم گر گرفت .
فربد که رفت صدای بچه ها بلند شد که دایی ما هم ته دیگ میخواهیم ! بچه ها لطفا بگویید مینا هم میخواهد !
پس اینها هیچ کدامشان نوه های پسری مهین دخت نبودند . بلند شدم ، پا برهنه حیاط را طی کردم و کنار شیوا نشستم .
نگاهی انداخت ، انگار شک داشته باشد که من واقعی هستم براندازم کرد و گفت :« سلام . » زیر لب با صدای گرفته جوابش را دادم . گفت :« خواب بودید ؟ سر و صدای این بچه ها نمی گذاره بخوابید ؟» صورتم را مالیدم و خاکستر سیگارم را تکاندم . به قدری پلکهایم از فرط گریستن متورم شده بود که شیوا می پنداشت داشتم چرت قبل از ناهار میزدم .
با اینکه جواب را میدانستم ، پرسیدم :« بچه های شمان ؟ » خندید . فربد حق داشت عاشق خنده هایش بشود .
گفت :« بچه های خواهر های شوهرم هستند . ما تازه یک ساله که ازدواج کردیم .» گفتم:« پس تازه عروسی !» خندید و با سر تایید کرد .
با دست بازو هایم را در آغوش کشیدم و با شیوا بچه ها را نگاه کردیم که سر دوچرخه دعوا میکردند .
گفت :« شما همسایه ی مامان مهین هستید درسته ؟ تعریفتون رو شنیده بودم . » تایید کردم و پرسیدم :« از کجا اومدید ؟ » گفت :« آمریکا ، بروکلین . » گفتم :« منم آمریکا به دنیا اومدم و اونجا زندگی میکردم . » اوه ای گفت و پرسید :« کدوم شهر ؟» گفتم :« دوبوک .»
مهین دخت آمد لب ایوانش . مرا که دید خوشحال شد که از غارم در آمده ام ، برای ناهار صدایمان زد .
_مینا ، بیست و ششم دسامبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۱k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط