𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۳


نورِ خورشید از لای پرده‌های سنگینِ اتاقِ جونگ‌کوک به داخل می‌تابید. ا.ت با چشمایی که انگار دو تا آلبالویِ له شده بودن، بیدار شد. کلِ شب رو یا داشت با بالش بجنگه، یا داشت با لگد جونگ‌کوک رو از تخت بندازه پایین! (که البته موفق نشد).

جونگ‌کوک درست پشتِ سرش، با آرامشی اعصاب‌خردکن خوابیده بود. ا.ت با حرص، تیکه‌ای از موهای جونگ‌کوک رو کشید و با صدایِ خیلی آروم ولی سمی گفت:
— «بیدار شو عوضیِ کله‌شق! آبرومون رفت.»

جونگ‌کوک بدونِ اینکه چشماش رو باز کنه، دستش رو دورِ کمرِ ا.ت حلقه کرد و اونو یهو به خودش چسبوند. ا.ت از شدتِ خجالت و عصبانیت، همون‌جا خشکش زد. جونگ‌کوک با صدایِ گرفته‌ی اولِ صبحی، کنارِ گوشش زمزمه کرد:
— «صبح بخیر، ببرِ کوچولو. خوابِ دیشبت چطور بود؟ یا انقدر درگیرِ حضورِ من بودی که نتونستی بخوابی؟»

ا.ت با یه حرکتِ سریع خودش رو پرت کرد پایینِ تخت و با صورتِ قرمز، مثلِ فلفلِ قرمز، به سمتِ دستشویی دوید.

نیم ساعتِ بعد، پشتِ میزِ بزرگِ صبحونه، فضایِ عمارت به‌طرزِ عجیبی سنگین بود. آقای جئون و مادرِ ا.ت با لبخند داشتن درباره‌ی تاریخِ عروسی حرف می‌زدن، غافل از اینکه زیرِ میز، جنگِ جهانیِ سوم در جریانه!

ا.ت با قاشقش به‌طرزِ خشنی توی کاسه‌ی مربا می‌کوبید. جونگ‌کوک با همون تیپِ جذاب و نگاهِ بی‌تفاوتش، کنارش نشسته بود. ا.ت زیرِ لب طوری که فقط جونگ‌کوک بشنوه، با کنایه گفت:
— «اگه یه بار دیگه اون‌طوری بهم دست بزنی، قسم می‌خورم با همون موتورِ محبوبت از رویِ پات رد شم، جئون!»

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از گوشیش بگیره، یه تیکه نونِ تست رو برداشت و با لحنِ آرومی که فقط یه شیطنتِ عمیق توش بود، گفت:
— «اوه، واقعاً؟ ولی فکر کنم دیشب اون‌قدرها هم از دستام ناراضی نبودی، نه؟»

ا.ت کاردِ کره رو محکم روی میز کوبید. مادرش با تعجب سرش رو بالا آورد:
— «چیزی شده عزیزم؟ ا.ت؟ حالت خوبه؟»

ا.ت با دستپاچگی، لبخندِ کجی زد و سریع دستش رو به موهاش کشید. *وای خدا، دارم سکته می‌کنم!*
— «نه مامان! فقط... فقط دارم فکر می‌کنم چقدر این مربا شیرینه... انقدر شیرینه که آدم می‌خواد بالا بیاره!»

جونگ‌کوک با پوزخندِ محوی که روی لبش بود، جرعه‌ای از قهوه‌اش رو نوشید و با کنایه اضافه کرد:
— «آره... انگار بعضی‌ها صبح‌ها با دنده‌ی چپ از خواب بیدار شدن. شاید بهتر باشه یکم تو پیست خالی‌اش کنن، نه؟»

ا.ت با چشمایِ ریز شده به جونگ‌کوک نگاه کرد. این مرد داشت عمداً دیوانه‌اش می‌کرد!
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۴بعد از اون صبحانه‌ی ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۲عمارتِ آقای جئون، سر...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۱آسمانِ شهر در غروب، ...

سناریو 🪽 ✨ ‌« وقتی وسط کار کردنشون میری و بغلشون می کنی » 🐨 ...

سناریو 🪽 ✨ « وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی » ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط