بسم الله الرحمن الرحيم
بسم الله الرحمن الرحيم
فهم زندگی : برای فهمیدن زندگی باید با آن هماهنگ بود و جاری گشت. آنها که برداشت های ذهنی شان را به زندگی تحمیل می کنند همواره در حسرت فهم درست خواهند ماند. زندگی را تنها زنده ای می فهمد که زندگی می کند. زندگی هیچ معنای مشخص و محدود و تعریف شده ای ندارد. آن فقط با زندگی کردن، فهم می شود. و فهم زندگی، دریافت آن است.
حیات و خردمندی : زیستن، فهم زندگی است. حال میخواهد صد سال باشد یا یک شب. آنکه زندگی را فهم کند حتی اگر یک شب زندگی کرده باشد نسبت به کسی که قرن ها زندگی کرده ولی با مفهوم آن بیگانه است، ارجحیت دارد. آنکه زندگی را فهم کند، خِرَدمند است. و خِرَد با دانش، متفاوت است. دانش را میتوان انتقال داد ولی خِرَد غیر قابل انتقال است. خِرَد با فهم تو از زندگی شکوفا می شود. بدان، خردمندی را با سکوت و مشاهده رابطه ای مستقیم در کار است.
بی نظریه بودن : بی نظریه بودن را چه عیب است که ما برای هر چیزی بدنبال نظریه ای هستیم تا به آن تکیه کنیم؟! چرا نمی توان بی نظریه زندگی کرد؟! چه کسی گفته که در زندگی حتماً باید پیرو یک تئوری یا نظریه باشیم؟! چرا از جهان باید یک برداشت داشت؟! چرا جهانی را که قابلیت توصیفات بی شمار دارد، باید با نظریات خود محدود کنیم؟! به زنجیرش کشیم؟! چه کسی گفته که نظریه پذیری و نظریه بافی در باره زندگی، نشان فهم و درایت است؟! ای دوست، زندگی کردن، هیچ نیازی به نظریه بافی های ذهنی ندارد. بلکه بالعکس، آنچه که زندگی را روان و دلچسب می کند، توقف نظریه بافی هاست. یک فرزانه، اسیر هیچ پیش ذهنی و نظریه ای نیست، مقهور هیچ برداشت و نظریه ای هم نمی شود، چه او از این وادی ها عبور کرده است. آنچه که او دارد یک نگاه نافذ و روشن است، یک مشاهده است که پر از حیات و آگاهی است، یک خودانگیختگیِ زنده و در حال است که سرشار از کارآمدی است.
فکر دیگر، یعنی زنجیر دیگر : با افکار و اوهام و باورهایی که چون زنجیر عمل می کنند، تو به رهایی نخواهی رسید. رهایی از آنِ کسی است که آگاهانه خود را از تمامی زنجیرهای القا شده رها کرده است. حتی نمی توان فکری را با فکری دیگر جایگزین کرد و پنداشت که این دیگر به رهایی می رسد. اینچنین نیست. فکر دیگر، یعنی زنجیر دیگر. تنها فرقی که هست این است که برخی زنجیرها از آهن سیاهند و برخی زراندود شده! و چه فرقی در عمل دارند؟! هیچ! زنجیر زنجیر است، همه شان گرفتارکننده اند. باید از همه شان رها شد. پس؛ اهل مشاهده باش و سنگ هیچ فکر و طرح ذهنی را به سینه مزَن. این یعنی رهایی.
فهم زندگی : برای فهمیدن زندگی باید با آن هماهنگ بود و جاری گشت. آنها که برداشت های ذهنی شان را به زندگی تحمیل می کنند همواره در حسرت فهم درست خواهند ماند. زندگی را تنها زنده ای می فهمد که زندگی می کند. زندگی هیچ معنای مشخص و محدود و تعریف شده ای ندارد. آن فقط با زندگی کردن، فهم می شود. و فهم زندگی، دریافت آن است.
حیات و خردمندی : زیستن، فهم زندگی است. حال میخواهد صد سال باشد یا یک شب. آنکه زندگی را فهم کند حتی اگر یک شب زندگی کرده باشد نسبت به کسی که قرن ها زندگی کرده ولی با مفهوم آن بیگانه است، ارجحیت دارد. آنکه زندگی را فهم کند، خِرَدمند است. و خِرَد با دانش، متفاوت است. دانش را میتوان انتقال داد ولی خِرَد غیر قابل انتقال است. خِرَد با فهم تو از زندگی شکوفا می شود. بدان، خردمندی را با سکوت و مشاهده رابطه ای مستقیم در کار است.
بی نظریه بودن : بی نظریه بودن را چه عیب است که ما برای هر چیزی بدنبال نظریه ای هستیم تا به آن تکیه کنیم؟! چرا نمی توان بی نظریه زندگی کرد؟! چه کسی گفته که در زندگی حتماً باید پیرو یک تئوری یا نظریه باشیم؟! چرا از جهان باید یک برداشت داشت؟! چرا جهانی را که قابلیت توصیفات بی شمار دارد، باید با نظریات خود محدود کنیم؟! به زنجیرش کشیم؟! چه کسی گفته که نظریه پذیری و نظریه بافی در باره زندگی، نشان فهم و درایت است؟! ای دوست، زندگی کردن، هیچ نیازی به نظریه بافی های ذهنی ندارد. بلکه بالعکس، آنچه که زندگی را روان و دلچسب می کند، توقف نظریه بافی هاست. یک فرزانه، اسیر هیچ پیش ذهنی و نظریه ای نیست، مقهور هیچ برداشت و نظریه ای هم نمی شود، چه او از این وادی ها عبور کرده است. آنچه که او دارد یک نگاه نافذ و روشن است، یک مشاهده است که پر از حیات و آگاهی است، یک خودانگیختگیِ زنده و در حال است که سرشار از کارآمدی است.
فکر دیگر، یعنی زنجیر دیگر : با افکار و اوهام و باورهایی که چون زنجیر عمل می کنند، تو به رهایی نخواهی رسید. رهایی از آنِ کسی است که آگاهانه خود را از تمامی زنجیرهای القا شده رها کرده است. حتی نمی توان فکری را با فکری دیگر جایگزین کرد و پنداشت که این دیگر به رهایی می رسد. اینچنین نیست. فکر دیگر، یعنی زنجیر دیگر. تنها فرقی که هست این است که برخی زنجیرها از آهن سیاهند و برخی زراندود شده! و چه فرقی در عمل دارند؟! هیچ! زنجیر زنجیر است، همه شان گرفتارکننده اند. باید از همه شان رها شد. پس؛ اهل مشاهده باش و سنگ هیچ فکر و طرح ذهنی را به سینه مزَن. این یعنی رهایی.
- ۱۴.۰k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط