معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۳۷
فکر کنم استعداد جدید هوانگ هارو پیدا کردم . همونطور که گفتم ، دختر عموم گوشت هارو ریخت توی کیفش ، پسر عموم چندبار عطسه زد و هر دفعه که عطسه میزد یکی از اون گوشت ها غیب میشدن ، اه جین یه گاز از گوشت گوسفند میخورد و سریع دو گاز گوشت گاو و یک قلوپ ویسکی میخورد( برای خلاص شدن از دست مزش ) مامانم هر چند دقیقه یبار خم میشد تا از اونور سفره دستمال برداره و هر دفعه با اونیکی دستش گوشت هارو به ظرف اصلی بر میگردوند ، مادر ناتنیم یواشکی یه کیسه مشکی زیر میز قایم کرده بود و هر دفعه طی حرکات متفاوت گوشت هارو توش مینداخت . پدرم دید رین به بشقابش رو با دستمال کاغذی ، ظرف سالاد و بطری ویسکی پوشونده بود . عموم که انگار میدونست رین هیچ علاقه ای نداره که بدونه اون خورده یا نه ، پس کلا برنداشته بود . برادر بزرگترم ، رو جین و زنش خیلی نامحسوس مستقیم به سطح اشغال انتقالشون دادن و دومین برادرم یونجین کم کم از اینکه نمیدونست چجوری از دستشون خلاص بشه داشت دیوونه میشد ، برای همین مادرناتنیم ( مادر تنی روجین ) کیشه اش رو با روجین شریک شد .
و بدبخت تر از همه ، من ! من کنار رین نشسته بودم پس هیچ راهی وجود نداشت که من اونارو نخورم و از دید رین پنهان بمونه . من سمت چپ رین نشسته بودم و هه جین سمت راست رین . انقدر هه جین با اشتها میخورد که خود رین هم وسوسه شد امتحان کنه ، ولی قیافش بعد امتحان کردن خیلی ناز بود . معلوم بود که از مزش متنفره . اروم کنار گوشتم زمزمه کرد « احیانا ذائقه پولدارا فرق میکنه ؟ من از مزه گوشتی که کباب کردم متنفرم ولی انگار همه عاشقش شدن » نه عزیزم فرق نمیکنه . خداروشکر میکنم که همه خوب نقششونو بازی میکنن . رین خیلی زرنگه ، اگه کوچک ترین سوتی ای بدیم سریع همه چیزو متوجه میشه . « اره ، خب یه هر حال فرق میکنه دیگه »
« اوهوم » ریزی گفت و به غذا و بحث های سر میز برگشت . مسیحا ، با اینا چیکار کنم ؟ مادر ناتنیم که کنارم نشسته بود اروم در گوشم گفت « فقط هرموقع حواسش به یه جای دیگه پرت میشه برشون گردون توی بشقاب اصلیشون »
اروم سرمو تکون دادم . نامادریم همیشه راهنمایی های می داد که به نفعم باشن ، پس اعتماد کردن بهش ضرری نمیرسونه .
.
.
.
.
.
بعد از شامی که انگار بخاطر موقعیت استرسی ، برام چندین ساعت طول کشیده بود روی کاناپه ها نشسته بودیم ، دقیقا مثل موقعی که اومده بودیم . البته با این تفاوت که ایندفعه ماهم تو صحبت ها بودیم . رین با هه جین حرف میزد و منم با پدرم راجب کار حرف میزدیم .
#هیونجین #سناریو #فیکشن
پارت ۳۷
فکر کنم استعداد جدید هوانگ هارو پیدا کردم . همونطور که گفتم ، دختر عموم گوشت هارو ریخت توی کیفش ، پسر عموم چندبار عطسه زد و هر دفعه که عطسه میزد یکی از اون گوشت ها غیب میشدن ، اه جین یه گاز از گوشت گوسفند میخورد و سریع دو گاز گوشت گاو و یک قلوپ ویسکی میخورد( برای خلاص شدن از دست مزش ) مامانم هر چند دقیقه یبار خم میشد تا از اونور سفره دستمال برداره و هر دفعه با اونیکی دستش گوشت هارو به ظرف اصلی بر میگردوند ، مادر ناتنیم یواشکی یه کیسه مشکی زیر میز قایم کرده بود و هر دفعه طی حرکات متفاوت گوشت هارو توش مینداخت . پدرم دید رین به بشقابش رو با دستمال کاغذی ، ظرف سالاد و بطری ویسکی پوشونده بود . عموم که انگار میدونست رین هیچ علاقه ای نداره که بدونه اون خورده یا نه ، پس کلا برنداشته بود . برادر بزرگترم ، رو جین و زنش خیلی نامحسوس مستقیم به سطح اشغال انتقالشون دادن و دومین برادرم یونجین کم کم از اینکه نمیدونست چجوری از دستشون خلاص بشه داشت دیوونه میشد ، برای همین مادرناتنیم ( مادر تنی روجین ) کیشه اش رو با روجین شریک شد .
و بدبخت تر از همه ، من ! من کنار رین نشسته بودم پس هیچ راهی وجود نداشت که من اونارو نخورم و از دید رین پنهان بمونه . من سمت چپ رین نشسته بودم و هه جین سمت راست رین . انقدر هه جین با اشتها میخورد که خود رین هم وسوسه شد امتحان کنه ، ولی قیافش بعد امتحان کردن خیلی ناز بود . معلوم بود که از مزش متنفره . اروم کنار گوشتم زمزمه کرد « احیانا ذائقه پولدارا فرق میکنه ؟ من از مزه گوشتی که کباب کردم متنفرم ولی انگار همه عاشقش شدن » نه عزیزم فرق نمیکنه . خداروشکر میکنم که همه خوب نقششونو بازی میکنن . رین خیلی زرنگه ، اگه کوچک ترین سوتی ای بدیم سریع همه چیزو متوجه میشه . « اره ، خب یه هر حال فرق میکنه دیگه »
« اوهوم » ریزی گفت و به غذا و بحث های سر میز برگشت . مسیحا ، با اینا چیکار کنم ؟ مادر ناتنیم که کنارم نشسته بود اروم در گوشم گفت « فقط هرموقع حواسش به یه جای دیگه پرت میشه برشون گردون توی بشقاب اصلیشون »
اروم سرمو تکون دادم . نامادریم همیشه راهنمایی های می داد که به نفعم باشن ، پس اعتماد کردن بهش ضرری نمیرسونه .
.
.
.
.
.
بعد از شامی که انگار بخاطر موقعیت استرسی ، برام چندین ساعت طول کشیده بود روی کاناپه ها نشسته بودیم ، دقیقا مثل موقعی که اومده بودیم . البته با این تفاوت که ایندفعه ماهم تو صحبت ها بودیم . رین با هه جین حرف میزد و منم با پدرم راجب کار حرف میزدیم .
#هیونجین #سناریو #فیکشن
- ۸۲۴
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط