رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود

رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پا در میانی می شود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود
دیدگاه ها (۸۵)

نــمــیــدانــم ڪــه بــعــدازمــنــ،تــوهم تــنــها شــدی ی...

آمــدم پــیــش دو چــشــمــانــت بــمــیــرم نــیــســتــی ...

قسم به شعرِ نگاه و ترانهٔ چشمتپُر است دفترم از عاشقانهٔ چشمت...

هر زمــان مــی خــنــدی، احــســاس ســعــادت مــی ڪــنــمعــ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط