یک روز از همان روزهای تلخ بعد از رفتنش به خودم گفتمحق ات

یک روز از همان روزهای تلخ بعد از رفتنش به خودم گفتم…حق ات است بیچاره !
آدمی که روی یک اشتباه آنقدر سماجت
می کند باید هم بعدش اینهمه عذاب بکشد …
کسی که می داند هیچ آینده مشترکی با یک نفر ندارد و باز به دوست داشتنش ادامه
می دهد باید هم بعدش برای فراموش
کردنش جان بکند …!
به خودم گفتم …احمق جان!
تو که می فهمیدی او سهم تو نیست، تو که
می فهمیدی ماندنی نیست، و باز خودت را به زمین و زمان می زدی تا باور نکنی، تو که هر بار چشمانت را روی حقیقت می بستی و حضور با دلهره ی او را به تمام بودن های اطرافت ترجیج میدادی
باید هم حالا تنها بمانی … اصلا حق ات است از تنهایی بپوسی، حق ات است که با هر
خاطره ای هزار بار بمیری…!
یک روز، تمام اینها را به خودم گفتم
با عصبانیت هم گفتم …
یقه ی خودم را گرفتم و خودم را برای اشتباهم مؤاخذه کردم …
اما میدانی قشنگیش کجا بود ؟؟
دقیقا آنجا که بعد از اینهمه دلخوری، دستم را روی سینه ام گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم
لبخند زدم و گفتم …
"اما عشق او ارزشش را داشت لعنتی"
دیدگاه ها (۱۸)

کمی تامل:هیچ قسمتی از شاهنامه، به تلخی لحظه‌ای نیست که رستم،...

ما در مدرسه هایمان هیچوقت کلاسِ رقص باله نداشته ایم...!هیچوق...

به یک آدم هایی میگویند،دندان لق!!!همان هایی که،نه رفتن بلدن ...

سرگیجه گرفتیمحالمان بد شدمنزوی شدیمآدم گریز شدیمازبس دیدیم ا...

part55 عشق پنهان《ویو ات》حالم بهتر شد با حرفای دکترات: پس حال...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ ات وارد اتاق کار کوک ش...

از شرم خلاص نمیشی …p24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط