، بوسید سرم را که بگوید نگران بود

، بوسید سرم را که بگوید نگران بود
دنبال کسی بود که خود غافل از آن بود

دل بود و گرفتار وفایی که به سر نیست
من بودم و یاری که دلش با دگران بود

هرشب جگرم سوخت از این عشق خیالی
این سیل جگرسوز که از دیده روان بود

من ساکن کوی توام و از تو چه دورم !
میسوزم از این عشق که در برزخ جان بود

هرچند بگویم که تو را دوست ندارم
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان بود.


دیدگاه ها (۲)

من گرفتار تو بودم تو دچار دگریمن همه مست تو اما، تو خمار دگر...

وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم، شب بخیرخسته ای، باید بخوابی هم ز...

NHRجان من در دست او دستش به دست دیگریجام من در دست او ، مدهو...

NHRغزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنمو دردهای سینه را , در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط