رفتم که نبینی پریشان شدنم را ،

رفتم که نبینی پریشان شدنم را ،

غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم

را ، در خویش فرو رفتم و در

خویش شکستم ، تا دوست نبیند

غم تنها شدنم را .
دیدگاه ها (۱)

در شڪار معرفت با عشق پیمان بستہ‌ایم درمیان عاشقان ما عاشق د...

مست چشمانت شدم در انتهای این غزلو گرفتار دو‌چشمت بوده ام من ...

روز اگر از لب بام تو مهیا بشودپرتو چشم تو در چشم...

مهم نیست خانه‌ات کجا باشدبرای یافتنت کافی استچشم‌هایم را ببن...

فراتر از خویش

• ───── ✦ ───── •مانیفستِ بهرام محمدی؛ بنیان‌گذارِ دکترینِ ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط