صحنه حمله سایهگرد

-

صحنه ۳: حمله سایه‌گرد
همزمان در ایستگاه پلیس، رایلی احساس می‌کند یکی از عواطفش گم شده است: خشم. او ناپدید شده است!

رایلی: (وحشت‌زده) خشم رفته! سایه‌گرد او را دزدیده!

سایه‌گرد در سراسر شهر ظاهر می‌شود و به حیوانات حمله می‌کند—نه جسمشان، بلکه احساسات درونیشان را هدف می‌گیرد. یک لاک‌پشت آرام ناگهان عصبانی می‌شود و شروع به پرتاب چیزها می‌کند. یک ببر قوی می‌ترسد و پشت یک گلدان قایم می‌شود.

جودی و نیک با رایلی به خیابان می‌دوند. امبر و وید نیز از هتل خارج می‌شوند تا کمک کنند. آنها با هم روبرو می‌شوند.

جودی: شما دو نفر… می‌توانید کمک کنید؟

امبر: ما متفاوتیم. اما شاید همین تفاوت کلید ماجرا باشد.

سایه‌گرد خود را نشان می‌دهد: موجودی تاریک و بی‌شکل که شبیه یک توده ابر سیاه متحرک است. او مستقیماً به سمت جودی حمله می‌کند.

سایه‌گرد: (با صدایی چندلایه) جودی هاپس… تو همیشه خوش‌بین و قوی بودی… بذار ببینم اگر خشم درونت را آزاد کنم چه می‌شوی؟

او جودی را لمس می‌کند. چشمان جودی قرمز می‌شود. او شروع به فریاد زدن می‌کند و به سمت دوستانش حمله می‌برد.

---

(ادامه دارد…)


صحنه ۴: نبرد در خیابان‌های زوتوپیا
جودی، تحت تأثیر خشم مهارنشدنی، به سمت نیک حمله می‌برد. نیک با چابکی می‌پرد و فریاد می‌زند.

نیک: جودی! این تو نیستی! یادت هست اولین روزت در آکادمی پلیس بودی و گفتی "هرکس می‌تونه هرچیزی بشه"؟

رایلی و عواطف باقی‌مانده (شادی، غم، ترس و انزجار) سعی می‌کنند کنترل مرکزی ذهن جودی را از دور تحت تأثیر قرار دهند.

شادی: (با ناامیدی) نمی‌تونم وارد شوم! سایه‌گرد یک دیوار تاریک دور احساسات جودی کشیده!

امبر: (به وید نگاه می‌کند) شاید… شاید ما بتونیم این دیوار را ذوب کنیم؟ تو با آرامش‌ات، من با گرمایم؟

وید: (با تصمیم) امتحان می‌کنیم.

امبر دستانش را به سمت جودی دراز می‌کند—نه برای سوزاندن، بلکه برای ایجاد حرارت ملایم و نوری طلایی. وید هم مهی خنک و آرامش‌بخش به دور جودی می‌فرستد. ترکیب آب و آتش، یک رنگین‌کمان کوچک در اطراف جودی ایجاد می‌کند.

---

🎵 موسیزی سوم: «همه با هم»

حیوانات شهر که شاهد ماجرا هستند، کم‌کم به صحنه می‌آیند. آنها ابتدا می‌ترسند، اما سپس به یاد می‌آورند که جودی همیشه برای آنها بوده است. یکی یکی شروع به خواندن می‌کنند.

یک فیل پیر:
یادم هست وقتی کوچک بودم می‌ترسیدم
اما جودی آمد و گفت: "ترس تو را تعریف نمی‌کند"

یک گربه فروشنده:
و وقتی همه به من شک داشتند
او گفت "به من فرصت بده، ثابت می‌کنم می‌شود"

نیک: (با نگاهی پر از محبت)
و من که به هیچکس اعتماد نداشتم
او آمد و دیوارهایم را شکست
پس حالا نوبت ماست
که دستش را بگیریم و برگردانیمش

آهنگ جمعی قدرت می‌گیرد. نور رنگین‌کمان اطراف جودی درخشان‌تر می‌شود. سایه‌گرد ضعیف می‌شود.

---

صحنه ۵: آزادی خشم و شکست سایه‌گرد
خشم، که در یک حباب تاریک توسط سایه‌گرد اسیر شده، شروع به تقلا می‌کند.

خشم: (فریاد می‌زند) من خشم جودی هستم! من مال اویم! من برای محافظت از او به کار می‌روم، نه برای نابودی‌اش!

حباب می‌ترکد. خشم آزاد می‌شود و به سمت کنترل مرکزی ذهن جودی برمی‌گردد. جودی متوقف می‌شود. چشمانش به حالت عادی برمی‌گردد. او می‌لرزد.

جودی: (با صدایی آرام) نیک… ببخشید.

نیک: (با لبخند) همیشه می‌تونستی روی من حساب کنی، هاپس.

حالا همه با هم — جودی، نیک، رایلی و عواطف، امبر و وید، و حیوانات شهر — به سایه‌گرد نگاه می‌کنند. سایه‌گرد کوچک و کوچک‌تر می‌شود.

سایه‌گرد: (با صدایی ضعیف) شما… شما چطور؟ من فقط می‌خواستم نشان دهم همه درونشان تاریکی دارند…

رایلی: (قدم پیش می‌گذارد) بله، همه ما تاریکی داریم. اما انتخاب می‌کنیم که روی نور تمرکز کنیم. و وقتی با هم هستیم، نور قوی‌تر است.

سایه‌گرد با آخرین پژواک ناله‌ای محو می‌شود. شهر دوباره آرام می‌گیرد.

-
دیدگاه ها (۰)

صحنه ۲: هتل بین‌جهانی هازبین – لابی شلوغ و عجیبدر هتلی با طر...

صحنه ۱: زوتوپیا – ایستگاه پلیس مرکزی – صبحگاهی پرجنب‌وجوشصحن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط