لب دريانشسته بودم پرنده عشق امدوگفت.براي دوستت نامه اي بن

لب دريانشسته بودم پرنده عشق امدوگفت.براي دوستت نامه اي بنويس,گفتم قلم ندارم,گفت از پرم بگيرگفتم جوهرندارم ,گفت از خونم بگير گفتم ورق ندارم گفت روي سينه ام بنويس,با تمام وجودم نوشتم :خرابتم رفيق
دیدگاه ها (۴)

خانه قلب من از خشت رفیقان بر پاست،دیدگانم ز گل روی رفیقان بی...

کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی...

به نام الله پاسدار حرمت خ...

بـه بعضیــــــا باید گفــت واســـــه کســی کلاس بـذار کـه هم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 126・⁠]⁠ᕗو اروم و پرعطش کنار ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

مرد بی رحم

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 113・⁠]⁠ᕗمنو از اغوشش بیرون ا...

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط