**فصل چهارم: زمزمه‌های عشق در میان سایه‌ها**

**فصل چهارم: زمزمه‌های عشق در میان سایه‌ها**

پس از کشف آینه‌ی بازتابنده، برج ساعت دیگر فقط یک سازه‌ی سنگی قدیمی نبود؛ بلکه دریچه‌ای بود به سوی آینده‌ای نامعلوم و جهانی گمشده. آلیس، هنوز تحت تاثیر تصویر خود در آینه، سعی داشت تا با منطق همیشگی‌اش، آنچه را که دیده بود پردازش کند. او، رهبر؟ این نقش برای دخترکی که همیشه ترجیح می‌داد در سایه‌ها بماند و مسائل را از دور تحلیل کند، بسیار سنگین و غیرمنتظره بود.

جونکوک، که به نظر می‌رسید بیشتر از هر کس دیگری، عمق و پیچیدگی قدرت آلیس را درک کرده بود، با نگاهی کنجکاو اما حمایت‌گر، او را زیر نظر داشت. «آینده‌ای که دیدی، فقط یک احتمال بود، آسنا. قدرت تو، مثل یک شمشیر دو لبه است. می‌تونه بهترین سلاح باشه، یا...» او مکثی کرد، گویی که نمی‌خواست حقیقت تلخ را به زبان بیاورد. «یا بزرگترین تهدید.»

آلیس، که انگار حرف‌های جونکوک را می‌شنید اما در دنیای دیگری سیر می‌کرد، به آینه خیره ماند. «اما اگر بشه اون آینده رو ساخت؟ اگر بتونم مردم رو هدایت کنم؟»

جیمین، که در حال بررسی مجدد نقوش روی دیوار بود، با صدایی که انگار از اعماق تاریکی می‌آمد، گفت: «شاید کلیدش در فهمیدن ماهیت خودمون باشه. ماهیت این قدرت‌ها.» او به آلیس و الا نگاه کرد. «شما دو نفر، فقط دختران معمولی نیستید. شما انرژی رو شکل می‌دید. شما زمان رو دستکاری می‌کنید. این‌ها قدرت‌هایی نیستن که به راحتی به دست بیان.»

در همین لحظه، الا که تا آن زمان بیشتر ساکت بود و به نقوش خیره شده بود، ناگهان دستش را به سمت جیمین دراز کرد. «یه چیزی رو حس می‌کنم.» صدایش کمی لرزان بود. «یه... حس آشنا.»

جیمین با تعجب به الا نگاه کرد. «حس آشنا؟ در مورد چی؟»

«در مورد تو.» الا با صدایی آرام‌تر گفت. «وقتی بهم نزدیک می‌شی... یه جوری... انگار یه نیروی نامرئی ما رو به هم می‌کشه. مثل... مثل وقتی که با اون گوی نورانی بودم.»

چشمان جیمین برای لحظه‌ای گشاد شد. او نیز متوجه شده بود. از وقتی که با دختران روبرو شده بودند، احساس کششی عجیب نسبت به الا داشت؛ کششی که با حس خون‌آشامی‌اش همخوانی نداشت. این کشش، گرم و پرانرژی بود، کاملاً متفاوت از سرمای ذات خون‌آشامی‌اش.

جونکوک، که متوجه تغییر ناگهانی در چهره‌ی جیمین و الا شده بود، به آلیس نگاه کرد. «به نظر می‌رسه داستان ما پیچیده‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کردیم. قدرت‌ها فقط مختص شما دو نفر نیستن. شاید... ما هم به نوعی به این قدرت‌ها مرتبط باشیم.»

آلیس، با حس عجیبی که در دلش جوانه می‌زد، به جونکوک نگاه کرد. نگاهی که دیگر فقط نگاهی از روی کنجکاوی نبود. در چشمان جونکوک، چیزی شبیه به نگرانی، اما در عین حال، اطمینان و حمایتی عمیق می‌دید. حس می‌کرد که این خون‌آشام مرموز، بیش از آنچه نشان می‌دهد، درک می‌کند.

«شاید...» آلیس به آرامی گفت، «شاید این قدرت‌ها، فقط متعلق به یک دنیای خاص نباشن. شاید... یه جور تعادل وجود داره. تعادلی بین نور و تاریکی، بین زندگی و...» او نتوانست کلمه را به زبان بیاورد.

جیمین، که هنوز کمی گیج بود اما از حس الا لذت می‌برد، به سمتش قدم برداشت. «شاید... ما بتونیم این تعادل رو با هم پیدا کنیم.» او با لبخندی که این بار واقعاً گرم بود، به الا نگاه کرد. «تو باعث می‌شی... احساس کنم هنوز زنده‌ام، الا. حس کنم هنوز گرمایی در وجودم هست.»

اللا، با گونه‌هایی که از هیجان و شاید کمی خجالت گل انداخته بود، به جیمین لبخند زد. «و تو... تو باعث می‌شی من از تاریکی نترسم، جیمین. انگار که یه نور خیلی قوی، همیشه کنارمی.»

این لحظه، لحظه‌ای بود که پژواک‌های عشق، در میان سایه‌های برج ساعت و در دل پیچیدگی‌های قدرت‌هایشان، شروع به شنیده شدن کرد. عشقی که قرار بود نه تنها سرنوشت آن‌ها، بلکه سرنوشت دو دنیا را نیز تغییر دهد..........
ادامه در پارت بعد ویسگون نمیزاره😐
دیدگاه ها (۰)

@دروازه_ای_میان_دوجهانادامه ی پارت قبلجونکوک، با دیدن این صح...

فصل پنجم: گذر از دروازه و اولین مواجهه با سایه‌ها پس از کشف ...

بازم مجبور شدم اینجوری بزارمشرط ۱۰ لایک و ۵کامنتببخشید اگه ز...

اینجوری گزاشتم چون نمیشه بنویسم ویسگون نمیزاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط