لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت²⁴

ویو جونگ‌کوک
در عمارت رو محکم بستم.
هنوز صدای آژیر پلیس توی گوشم می‌پیچید.
یونگی چند قدم پشت سرم وارد شد.

°اگه فقط دو دقیقه دیرتر از اونجا می‌اومدی...

کت چرمی‌مو از تنم درآوردم و روی مبل پرت کردم.

°...الان توی بازداشتگاه بودی.

چیزی نگفتم.
نگاهم روی مشت دست راستم افتاد.
پوستم از شدت ضربه شکافته شده بود و خون آروم از بین انگشتام پایین می‌اومد.
یونگی جعبه کمک‌های اولیه رو روی میز گذاشت.

°بشین.

بی‌حوصله روی مبل نشستم.
یونگی مشغول ضدعفونی کردن زخم شد.
از سوزشش حتی پلک هم نزدم.
همون موقع جیمین و تهیونگ وارد سالن شدن.

تهیونگ با نگرانی گفت:

تهیونگ:شنیدیم نزدیک بود پلیس دستگیرت کنه.

جیمین:ارزشش رو داشت؟

چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بدون اینکه بهشون نگاه کنم، آروم گفتم:

•آره...

همه ساکت شدن.
حتی یونگی هم دست از بستن بانداژ کشید.
نامجون که تازه وارد سالن شده بود، با تعجب نگام کرد...

نامجون:از کی تا حالا برای یه غریبه جونتو به خطر میندازی؟
لبخند تلخی زدم.

•اون غریبه نیست...

همه با تعجب نگام کردن.
چند ثانیه بعد ادامه دادم.

•اون طعمه‌ست... تا وقتی نفهمیم اون مرد ناشناس کیه، نباید اتفاقی براش بیفته.

یونگی نگاه معنی‌داری بهم انداخت.
می‌دونستم...
حرفم رو باور نکرد.

ویو سلین
بعد از اینکه پلیس همه‌جا رو گشت، بابا منو تا خونه رسوند.
از وقتی وارد خونه شده بودم، فقط به یه چیز فکر می‌کردم...

«اشتباه نکن... فقط نمی‌خواستم کسی قبل از من بهت برسه.»

واقعاً منظورش چی بود؟
در اتاقمو بستم.
خودمو روی تخت انداختم.
بی‌اختیار دستم روی گردنم کشیده شد.
همون جایی که روز اول...
نفس‌های گرمش رو حس کرده بودم.
با عصبانیت دستمو عقب کشیدم.

^تو چته سلین...
نباید بهش فکر کنی...
اون یه خلافکاره...
یه قاتله...
اما هرچی بیشتر سعی می‌کردم فراموشش کنم...
بیشتر یادش می‌افتادم.

ویو مرد ناشناس
اتاق کاملاً تاریک بود.
تنها نور، از صفحه لپ‌تاپی می‌اومد که تصویر دوربین‌های دانشگاه روش پخش می‌شد.
فیلم رو برای چندمین بار عقب بردم.
جونگ‌کوک...
دختر افسر رو نجات داده بود.
لبخند آرومی روی لبم نشست.

؟:پس بالاخره...
نقطه ضعفت رو پیدا کردم.

عکس سلین روی صفحه ظاهر شد.
با نوک انگشتم آروم روی تصویرش کشیدم.

؟:از حالا به بعد...
این بازی فقط بین من و توئه، جئون

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

لبخند قاتلپارت²⁶ویو سلیناز وقتی از خونه بیرون اومده بودم، حس...

لبخند قاتلپارت²³ویو سلینتمام بدنم می‌لرزید.نفس کشیدن برام سخ...

لبخند قاتلپارت²²ویو سلینبعد از تموم شدن کلاس، کلارا گفت باید...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط