پارت۵
پارت۵
#تو راز شب های منی
سهتایی هنوز توی کتابخونه نشسته بودن.
یو-می لپتاپ رو جلو کشید.
«خب، موضوع پروژه رو انتخاب کنیم.»
سوآ چندتا پیشنهاد داد، اما جیهون بیشتر ساکت بود.
یو-می نگاهش کرد.
«تو چرا هیچی نمیگی؟»
جیهون شونه بالا انداخت.
«دارم گوش میدم.»
سوآ آروم گفت:
«میتونیم دربارهی افسانههای قدیمی کره تحقیق کنیم.»
جیهون برای اولین بار جدی بهش نگاه کرد.
«خوبه.»
یو-می ذوق کرد.
«پس همین!»
چند ساعت گذشت.
وقتی کتابخونه تعطیل شد، هر سه نفر وسایلشون رو جمع کردن.
بیرون، هوا تاریک و بارونی بود.
یو-می چتر داشت.
«من از این طرف میرم. فردا میبینمتون!»
سوآ دست تکون داد.
«خداحافظ.»
چند دقیقه بعد، سوآ تنها زیر سقف ورودی دانشگاه ایستاده بود.
بارون شدیدتر شده بود.
جیهون کنارش ایستاد.
«چتر نداری؟»
سوآ سرش رو تکون داد.
«نه.»
جیهون چتر مشکی خودش رو باز کرد.
«بیا.»
سوآ تعجب کرد.
«نه، خودت چی؟»
«موتورم اونجاست.»
به موتور مشکی کنار خیابون اشاره کرد.
«پس تو برو.»
سوآ چند لحظه مردد موند.
بعد آروم زیر چتر رفت.
«ممنون.»
جیهون چیزی نگفت.
فقط تا ایستگاه اتوبوس همراهش رفت.
وقتی اتوبوس رسید، سوآ سوار شد و از پشت شیشه نگاهش کرد.
جیهون همانجا ایستاده بود.
بارون روی موهاش میریخت.
سوآ نمیدونست چرا قلبش کمی تندتر میزد.
شاید فقط به خاطر عجله برای رسیدن اتوبوس بود.
...شاید.
اما وقتی اتوبوس دور شد، جیهون دستش رو داخل جیبش گذاشت و زیر لب گفت:
«همسایهی عجیبیه.»
#تو راز شب های منی
سهتایی هنوز توی کتابخونه نشسته بودن.
یو-می لپتاپ رو جلو کشید.
«خب، موضوع پروژه رو انتخاب کنیم.»
سوآ چندتا پیشنهاد داد، اما جیهون بیشتر ساکت بود.
یو-می نگاهش کرد.
«تو چرا هیچی نمیگی؟»
جیهون شونه بالا انداخت.
«دارم گوش میدم.»
سوآ آروم گفت:
«میتونیم دربارهی افسانههای قدیمی کره تحقیق کنیم.»
جیهون برای اولین بار جدی بهش نگاه کرد.
«خوبه.»
یو-می ذوق کرد.
«پس همین!»
چند ساعت گذشت.
وقتی کتابخونه تعطیل شد، هر سه نفر وسایلشون رو جمع کردن.
بیرون، هوا تاریک و بارونی بود.
یو-می چتر داشت.
«من از این طرف میرم. فردا میبینمتون!»
سوآ دست تکون داد.
«خداحافظ.»
چند دقیقه بعد، سوآ تنها زیر سقف ورودی دانشگاه ایستاده بود.
بارون شدیدتر شده بود.
جیهون کنارش ایستاد.
«چتر نداری؟»
سوآ سرش رو تکون داد.
«نه.»
جیهون چتر مشکی خودش رو باز کرد.
«بیا.»
سوآ تعجب کرد.
«نه، خودت چی؟»
«موتورم اونجاست.»
به موتور مشکی کنار خیابون اشاره کرد.
«پس تو برو.»
سوآ چند لحظه مردد موند.
بعد آروم زیر چتر رفت.
«ممنون.»
جیهون چیزی نگفت.
فقط تا ایستگاه اتوبوس همراهش رفت.
وقتی اتوبوس رسید، سوآ سوار شد و از پشت شیشه نگاهش کرد.
جیهون همانجا ایستاده بود.
بارون روی موهاش میریخت.
سوآ نمیدونست چرا قلبش کمی تندتر میزد.
شاید فقط به خاطر عجله برای رسیدن اتوبوس بود.
...شاید.
اما وقتی اتوبوس دور شد، جیهون دستش رو داخل جیبش گذاشت و زیر لب گفت:
«همسایهی عجیبیه.»
- ۱۲۳
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط