#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟓

پسر همونطور که داشت شبکه های تلویزیون رو رد میکرد نگاهی به پسر کنارش انداخت.

جونگکوک:تهیونگگگ، حوصلم زایید بیا امروز یکاری کنیم.( کلافه)

تهیونگ نگاهشو از توی بازی گوشیش گرفت و به طرف پسرش سوق داد.

تهیونگ:چیکار کنیم.
جونگکوک:چمیدونم مثلا بریم بیرون، ولی اینبار دوتایی.
تهیونگ:هوم فکر خوبیه ولی کجا.

جونگکوک دستشو گذاشت زیر چونش و متفکر تهیونگ رو نگاه کرد و بعد از کمی فکر بشکنی تو هوا زد و گفت.

جونگکوک:بریم شهربازی.
تهیونگ:بریم.
___

جونگکوک:به شهربازیه کانگ نوم خوش امدید.

پسر همونطور که نوشته ی روی تابلو رو میخوند، دست تهیونگ رو گرفت و با ذوق از در بزرگ ورودی شهربازی عبور کرد و وارد شهر بازی بزرگ سئول شدند.
همه جا صدای خنده سروصدا بود و چون شب بود نور های رنگی رنگی روشن بودند و شهربازی خیلی زیبا دیده میشد.
تهیونگ نگاهش رو به پسر کنارش داد که داشت با ذوق و شوق اطراف رو نگاه میکرد.
لبخندی برای خوشحالیه پسرش زد که جونگکوک گفت.

جونگکوک:بیا بریم از اون ابنبات هاو پشمک ها بخریم.
تهیونگ:باشه.

بعد از خرید دوتا پشمک و یک ابنبات برای کوک رفتن به سمت چرخ و فلک.

جونگکوک:وایی ته ته بیا زود سوار شیم خیلی هیجان دارم.
تهیونگ:باشه عزیزکم بزار نوبتمون بشه ببین چقدر شلوغه.
جونگکوک:هووف.

بعد از 20 دقیقه صبوری نوبت بهشون رسید و سوار شدند ولی تهیونگ ترس عجیبی داشت، اخه از ارتفاع به شدت میترسید ولی برای اینکه جونگکوک متوجه نشه و دل جونگکوکش رو نشکنه به اجبار و لبخند مصنوعی سوار شد.

جونگکوک:وویی داره راه میوفته( خنده)

تهیونگ رو بهش لبخند مصنوعی زد و همینکه چرخ و فلک شروع به بالا رفتن کرد دستشو به روی دسته های صندلی فشرد و چشماشو بست.
جونگکوک با هیجان از پنجره ی کوچیکش بیرون رو دید میزد و حالا که بالای بالا رسیده بودند میتونست ساختمان ها و کل منطقه ی شهربازی رو ببینه.

تهیونگ دستشو از هر دفعه بیشتر میفشرد و خدا خدا میکرد که زودتر ببرنشون پایین تا از این وضع فلاکت بار بیرون بیان.
جونگکوک نگاهش رو از منظره ی زیبای بیرون گرفت و به تهیونگ ساکت داد.
دستشو روی دست سرد و سفت تهیونگ گزاشت، و با لحن اروم و پنهان از نگرانی لب زد.

جونگکوک:خوبی تهیونگی.

تهیونگ بهت زده چشماشو باز کرد، و به صورت پسرش خیره شد و لبخند محوی زد.

تهیونگ:اره خوبم.
جونگکوک:مطمئنی، اخه انگار یچیزت هست.
تهیونگ:نه خوبم، فقط...
جونگکوک:فقط چی.
تهیونگ:هیچی، بیرون نگاه کن ببین چقدر قشنگه.
جونگکوک:بیا باهم نگاه کنیم.
تهیونگ:نه، تو تو نگاه کن من همینطوری راحتم.
جونگکوک:ببینم، نکنه ترس از ارتفاع داری؟

تهیونگ ل.ب پایینشو گزید و همینطور که عرق سرد از روی پیشونیش سر میخورد گفت.

تهیونگ:نه ندارم.
جونگکوک:پس چرا انقدر بی قراری خوشگلم.

تهیونگ اب دهنشو قورت داد، واقعا ترس بدی از ارتفاع داشت.

تهیونگ:نه خوبم عزیزم فقط اینجا یکم گرمه.
جونگکوک:اوو حالا میگم چیشده، باشه نگران نباش الان پنجره شو باز میکنم هوا بیاد تو.

چشمای تهیونگ از ترسِ حرف کوک به گشاد ترین حالت ممکن رسید و همینکه جونگکوک چرخید پنجره رو باز کنه، تند دستش رو گرفت و مساوی شد با نگاه متعجب جونگکوک.

جونگکوک:چیزی شده.
تهیونگ:ن.نه به نظرم الان هوا خوبه نمیخاد باز کنی.( خنده ضایع)

جونگکوک نگران دستاشو رو صورتش قاب کرد و مثل مادرای نگران گفت.

جونگکوک:چت شده قشنگم بهم بگو.
تهیونگ:واقعا بگم.
جونگکوک:ا.البته البته بگو.
تهیونگ:خب من...
جونگکوک:توو.
تهیونگ:من تری از ارتفاع دارم.

جونگکوک که فهمید درد مردش چیه، سر مردش رو روی سی.نش گزاشت و فشردتش و با لحن قاطی از نگرانی و بغض گفت.

جونگکوک:اوخی ته ته کوچولوی من، ببخشید که گفتم بیایم چرخ و فلک.

تهیونگ هم دستاشو دور کمرش قفل کرد و سرشو محکم روی س.ینش گزاشت.

تهیونگ:اشکال نداره، فقط من یک ترس بیخود دارم.
جونگکوک:تو باید بهم میگفتی.
تهیونگ:اخه میترسیدم مسخره م.
جونگکوک:این چه حرفیه احمق، من هیچوقت مردم رو از روی ترساشون مسخره نمیکنم( اخم)
تهیونگ:منم جزوی از مردمم( اروم)
جونگکوک:نه، تو جذاب منی.

جونگکوک با زحمت تهیونگ رو از خودش جدا کرد. به چشمای مظلوم تر از هر موقع مردش خیره شد، اون واقعا هر شرایط جذاب و گوگولیه، البته گوگولی از نظر جونگکوک وگرنه بقیه مردم اون رو یک مرد سرد و جذاب میبینن که همش به فکر کاره.
خم شد و گونه شو بوسید.

جونگکوک:نگران نباش جذاب، الان حرکت میکنه میارنمون پایین( لبخند)
تهیونگ:باشه.

جونگکوک کمی زل زد به مرد و دوباره اون رو توی اغوشش کشید.
شرط برای پارت بعد
کامنت ۱۰۰
لایک ۷۰
بازنشر ۲۵
بای بای😈😈
دیدگاه ها (۱۰۸)

درسته درسته😈🤣🤣

چشاش 🥹دستاش 😎

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟒هردو خنده ای کردند که تهیونگ گفت. تهیو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟑جونگکوک:اخخ پاهام شکست. تهیونگ:الهی، ع...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟔بالاخره با اصرار جونگکوک، مری و یونگ هو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟕وارد اشپز خونه شدند که جونگکوک سر دو ث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط