یک شبی شیخی به رویِ منبرش آویخت گفت

یک شبی شیخی به رویِ منبرش آویخت گفت
هر کجا طفلی بشاشد..دور باید ریخت گفت

درمیانِ ...جمعیت هم همسرش هی می شنید
رفت خانهِ بی امان طفلش به رویِ فرش رید

با عمل حرف و حدیث شوهرش را جور کرد
قالیِ کاشانیش را از درِ خود دور کرد

آمد از منبر به سویِ خانه دیدش فرش نیست
گفت ای زن پس چرا اینجا نشان از عرش نیست

گفت من امشب حدیثت را به جا آورده ام
یک نَمد را جای فرشت زیر پا آورده ام

تا که دیدم طفل معصومت به رویِ فرش رید
با خودم گفتم که باید سوی فتوایت خزید

بر سرش زد گفت ای زن این برایِ خلق بود
رفت بر چشمان ما از دست تو این خاک و دود
سرگشته
دیدگاه ها (۲)

دختری که بارها از سوی پدرش مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود چن...

روش پند دادن گناه کار جوانى خدمت امام حسین علیه السلام رسید ...

فکت باشه?!

«فَصلُ‌الخِطابِ بَهرام مُحَمَّدی: انهدامِ سیستمیِ مافیا و مس...

isfad ;)!

ولی رویا به مظلومانه ترین حالت ممکن از دنیا رفت ;)!

بلاخره :)))

دنیز دوست واقعی آراسه واقعا..

رفتیو کردی منو تو غم زاده منم رفتم استاتیک کردم حروم..زاده😂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط