«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۷۷

متعجب گفتم چي؟

هول گفت بیین قبول.. من... من تند رفتم..خاطرات خبلي بدي از مشروب دارم. زیاده روی کردم..ولي اين راهش نیست..بیا پایین..خودکشي اخه؟توهنوز خيلي جووني.. ابرو بالا انداختم و ناباور گفتم: چی؟ خودکشي؟ شوكه گفتم فك كردي ميخوام خودمو بکشم؟ صاف شد و جدي گفت: نميخواي؟

عصبي و بلند گفتم معلومه که نه. مگه فیلمه؟ انقدر ضعیف

به نظر میرسم؟

نفسش رو فوت کرد بیرون و دست به کمرش زد و گفت تو
نفسش رو فوت کرد بیرون و دست به کمرش زد و گفت:تو دردسر درست نمیکنی دختر رایان...تو خود دردسري.. سعي کردم به قیافه رو به سکته اش نخندم. اومد جلو و گفت بیا پایین ببینم..

و بازوم رو گرفت و محکم از سکو کشیدم پايين و خيلي یه دفعه اي و غير منتظره منو کشید تو بغلش..

شوکه چشمامو گرد کردم.

یه دستش رو دور گردنم انداخت و کمرم رو محکم با دستاش تو اغوشش فشرد و نفس عمیق کشید. با بغض چشمامو بستم و خودمو با عشق و دلتنگ بهش

فشردم.

چقدر لذت بخش بود.. بغضم شدت گرفت.

خواستم دستامو بندازم دورش که نرم منو جدا کرد جدي و اروم گفت: فك كردم زده به سرت.. به قیافه اش نرم و اروم خندیدم خيلي بامزه شده بود..تا اینطور مشوش ندیده بودمش. یه قدم ازش فاصله گرفتم و روی زمین نشستم و گفتم نمیکشم خودمو... اونقدر ضعیف نیستم..برو سر کار و

زندگیت..

دنیل-سرما ميخوري..

اولین بار بود توجه کوچیکی به سلامتیم نشون میداد.

لبخند پردردي زدم و گفتم نه..خوبه...

نگاش کردم.

موهاي خودشم خیس بود.

فك كردم میره ولي بر خلاف انتظارم کنارم رو زمین

نشست..

متعجب نگاش کردم.

به اسمون نگاه کرد و اروم و گرفته گفت:نباید اینطور

مست
با بغض گفتم میدونم.. اصلا جاي من اونجور جاها

نیست.. به اصرار يكي رفتم ...

لرزون گفتم اولین بارم بود.

دنیل همین اولین بارا کار دستت میده..

تلخ گفت اونیکه بیشتر از همه توي اين مهموني

مستي

ها ضرر میکنه شما دخترایین. نگاش کردم و جدی گفتم:کسی بهم دست نزد..

اونم جدي گفت:خوبه..واقعا خوبه..

ها

و

گفتي خاطرات خيلي بد داري از مشروب؟ صورتش وا رفت و رنگ درد و ناراحتي گرفت و به وضوح دیدم بدنش منقبض شد و اروم گفت:اره..خيلي بد.. با بغض غمشو نظاره کردم و گفتم این اتفاق مستي دليل

همین غم توي نگاهته؟

سرشو سمتم چرخوند و زل زد بهم و گفت:غم نگاهم؟ سر تکون دادم و گفتم تو نگاهت میبینم.. جدي گفت: تو نگاهم چي ميبيني؟

عميق زل زدم توي چشماي مشکي خوش رنگش و تمام کلماتی که میدیدم رو بیان کردم درد،غم،کنار نیومدن خودخوري و سرزنش خودت..
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۸عميق زل زدم توي چشماي مشکي ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۹منظورش چیه؟ همونجور خیره نگ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۶نگاهمو تند و ناخودآگاه به ل...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۵اونوقت... و خودمو بهش نزدیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط