#حکایت/ زنبوری که جان ما را نجات داد!

#حکایت/ زنبوری که جان ما را نجات داد!
بعد از نبردى شدید، یکى از قله‌هاى مهم را تصرف کردیم. خسته بودیم. داخل یک سنگر شدیم تا کمى استراحت کنیم. یک زنبور بدون تعارف وارد سنگر شد! صداى ویز ویزش بلند شد. آنقدر که از زنبور مى‌ترسیدیم از توپ و تانک و خمپاره نمى‌ترسیدیم. چفیه‌هایمان را از سر و گردنمان باز کردیم و توى هوا تکان دادیم تا زنبور را از سنگر بیرون کردیم. ترسیدیم که نکند دوباره برگردد. کمى دنبالش رفتیم تا مطمئن شویم که دیگر بر نمى‌گردد. ناگهان صداى سوت یک خمپاره بلند شد. خمپاره را دشمن بعثى شلیک کرده بود. سنگرى که تا لحظاتى قبل داخل آن بودیم پر از دود و آتش شد و ما صحیح و سالم ماندیم. ز آن روز به بعد تمام زنبورهاى دنیا را دوست دارم!
دیدگاه ها (۶)

لونا و ويليام

🍷 شراب قرمزپارت ۲۷ — نزدیک‌تر از همیشهرینا کنار پنجره ایستاد...

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁴﴿ویو تهیونگ﴾چشمم هنوز روی عکس بود.دستم...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 47سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود....

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

چند پارتی✨همه‌چیز از یک شب بارانی شروع شد.ات، از صبح منتظر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط