تو را می‌بینم ای عشق

تو را می‌بینم ای عشق
که جذب گل‌های پراکنده‌ی توام.
چون دریایی
به سطح رؤیا آمده
شیهه‌ی آبی اسبان‌ات
خون‌ام را درمی‌نوردد
ولیکن
اعجازی در توان‌ام نیست
که به تو بخشایم!
جز اندوهی آکنده در من
هیچ نمی‌یابی!
در این دیاران
کسی به قلب خود نیست!
نه گل‌ها
قلبی به سینه دارند
نه سینه‌ها
گلی به خود سنجاق.
آنک می‌آید گل سوسن
که از او باز پُرسی:
قلب‌ات به کجاست!؟
او را به سینه
اشارتی نخواهد بود
که سنگ‌ها و
باران‌ها
در آن خفته‌اند!
دیدگاه ها (۱)

یاد تو یاد مهتابیاد کوچهدیشب از پنجره ذهنگذشتمن مست از عطر ع...

چہ کسے مےدآندکہ تو در پیلہ ے تنهآییہ خود تنهآیے ؟!#سہرابـ_سپ...

دل من تنگ بلوریست که یک ماهی سرخ،روزگاریست در آن مهمان است،ن...

می نویسم برآبتا که شاید برساند خبریخبری از دل تنگ ماهی تنگ ب...

پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط