part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²²"
دستش رو مثل بالشت زیر سرش گذاشت و ظرفه پوفیلا رو روی میز جلوش گذاشت..!
بلند شدو کشو قوصی به خودش داد...
لعنتی شب شده بود..
خمیازه ای کشید که با صدای شکستن چیزی از طبقه ی بالا سیخ از حرکت ایستاد..
صدای شکستن شیشه بود که مطمئن بود از اتاقش بود..
حتما جونگکوک بود..
یعنی چی؟؟
از در میره بیرون از پنجره میاد داخل..!
ظرفه پوفیلا رو از روی میز ور داشت و اروم قدم ور داشت به سمته طبقه بالا..نمیدونست چطوری دل و جرئت پیدا کرده بود ولی..
خودش باید دزد رو میگرفت..!
پوزخندی زد و ظرف رو محکم لای دست هاش گرفت..
نفس عمیقی کشید..
داخل اتاق خودش بود..!
لامپ های عمارت خاموش بودن و نور خیلی کمی باعث میشد جلوش رو ببینه..
دستش رو گذاشت رو دستگیره اتاقش و اروم هولش داد که نصفه باز شد..
لعنتیییییی.
حتی کاملا هم باز نشده بود که کله اتاق رو از بیرون ببینه..
ظرف رو جلوش گرفت و دویید سمته اتاقش و لامپ رو روشن کرد..
ا.ت:کیییی اینجاستتت؟
شیشه اتاقش از بالا شکسته بود..به دورو برش خیره شد و همه جا رو زیر و رو کرد ولی هیچ.!
لبو لوچش اویزون شد و لامپ رو خاموش کرد...
ا.ت:الکی فاز گرفته بو..
قبلا از اینکه کاملا از اتاق خارج شه دستی جلوی دهنش قرار گرفت و دسته دیگه ای دور کمرش..
کشیدتتش توی بغلش.
خواست جیغ بکشه که با بوی عطر و صداش کاملا لال شد..!
تهیونگ:کی انقدر شجاع شدی کوچولو؟!
نه این امکان نداشت!!
بعداز ۳ماه بلاخره.اشک هاش توی چشم هاش جا گرفتن..
دست های پسرک رو از خودش جدا کردو برگشت و محکم بغلش کرد..که صدای اخش بلند شد..
احمیتی ندادو خودش رو محکم تر بغلش کرد..
ا.ت:کجا بودی؟چرا ولم کردی..
یهو اشک هاش شروع کرد به ریختن که جلوی حرف زدنش رو گرفت..
قبلا از اینکه ادامه بده دو تا دست روی شونه هاش نشست..
و از بغلش جداش کرد..
دستش رو روی صورتش کشید که سرش رو اورد بالا..
لعنتییی!.
جذاب تر شده بود..
ته ریشی گذاشته بود که جذابتر کرده بودتش...
دوتاشون بدون حرفی بهم خیره بودن...
تهیونگ:فقط یکم دیگه صبر کن..بعدش دوتامون فرار میکنیم!
یکم؟
یکم دیگه؟
منظورش رو نمیفهمید..
ا.ت:نه..من دیگه نمی مونم اینجا..بیا همین حالا بریم..
پسرک لبخندی زد که کله استرس هارو از بین برد..
دستاش رو دور کمرش حلقه کردو دوباره بغلش کرد..
تهیونگ:الان نه..اگه همین الان بریم به ۱ دقیقه نمیکشه دوباره جدا میشیم..
به چشم هاش خیره شدو ادامه داد..
تهیونگ:فقط یکم..باید یه کاری رو انجام بدم..اونوقت دیگه هیچی نیست که جدامون کنه..
هنوز باور نمیکرد که تهیونگ الان پیشش بود..
سرش رو بالا و پایین کرد..
ا.ت:پس دیگه ولم نکن...!
لبخندی زدو کلاه توی دستاش رو پوشید و دوباره بغلش کرد..
تهیونگ:باید برم..توی مهمونی میبینمت..!
مهمونی؟
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بپرسه تهیونگ مثل روح گم شد..
همینجوری خیره مونده بود به جای خالی تهیونگ..
لحظه شماره ی میکرد که از اینجا بره..جئون کاملا با تصوراتش ۱۸۰ درجه فرق میکرد..
برگشت و به سمته اشپزخونه رفت..چطور بود چیزی درست کنه..شاید سرگرمش کنه..
ویو جونگکوک:
انگاری هر قدم که به سمتش ور میداشت نفس کشیدن واسش سخت بود..
جونگکوک:ما من راحت صحبت نکن..و نگرانم نشو..تو کسی نیستی که بخوای نگرانم بشی!
بدون نگاهی بهش از اتاقش خارج شد..
اندفعه اون بود که با هر قدم که دور میشد نفس کشبدن واسش سخت میشد..
تیشرتش رو دراورد و رفت به سمته بالکن..
باد سردش تنش رو لرزوند..روی صندلی نشست و سیگاری روشن کرد..
دومین سیگار با کلی فکر رو روشن کرد و سومی..
چهارمی..
پنجمی..
با صدای زنگ گوشیش چشم هاش رو باز کرد..
_جیمین
دستی روی صورتش کشید که خوابش بپره..دکمه سبز رو کشید که صداش بلند شد..
جیمین:بیا کارخونه جای تهیونگ رو پیدا کردیم..
جونگکوک:کجا؟
جیمین:بیا کارخونه..
جونگکوک:تا نیم ساعت دیگه میرسم..!
کتو شلوارش رو پوشید و از اتاقش خارج شد..
این دیگه چه فکری بود!
ممکن بود بخاطره دستش نتونه کاری کنه..نفس عصبی کشید..
کتش رو انداخت رو کاناپه و پیشبند رو پوشید..استین هاش رو زد بالا و سریع شروع کرد به درست کردن پنکیک..
با صدای ارومش از پشتش از کله فکراش اومد بیرون..
ظرف رو گذاشت جلوش و نشست کنارش..
زیاده روی کرده بود!
دستش رو اورد بالا که با کمی کبودی بهتر شده بود..
لعنتی!
پیشبند رو در اورد و کتش رو گرفت..و از عمارت خارج شد..
شبتون بخیر..✨️
part²²"
دستش رو مثل بالشت زیر سرش گذاشت و ظرفه پوفیلا رو روی میز جلوش گذاشت..!
بلند شدو کشو قوصی به خودش داد...
لعنتی شب شده بود..
خمیازه ای کشید که با صدای شکستن چیزی از طبقه ی بالا سیخ از حرکت ایستاد..
صدای شکستن شیشه بود که مطمئن بود از اتاقش بود..
حتما جونگکوک بود..
یعنی چی؟؟
از در میره بیرون از پنجره میاد داخل..!
ظرفه پوفیلا رو از روی میز ور داشت و اروم قدم ور داشت به سمته طبقه بالا..نمیدونست چطوری دل و جرئت پیدا کرده بود ولی..
خودش باید دزد رو میگرفت..!
پوزخندی زد و ظرف رو محکم لای دست هاش گرفت..
نفس عمیقی کشید..
داخل اتاق خودش بود..!
لامپ های عمارت خاموش بودن و نور خیلی کمی باعث میشد جلوش رو ببینه..
دستش رو گذاشت رو دستگیره اتاقش و اروم هولش داد که نصفه باز شد..
لعنتیییییی.
حتی کاملا هم باز نشده بود که کله اتاق رو از بیرون ببینه..
ظرف رو جلوش گرفت و دویید سمته اتاقش و لامپ رو روشن کرد..
ا.ت:کیییی اینجاستتت؟
شیشه اتاقش از بالا شکسته بود..به دورو برش خیره شد و همه جا رو زیر و رو کرد ولی هیچ.!
لبو لوچش اویزون شد و لامپ رو خاموش کرد...
ا.ت:الکی فاز گرفته بو..
قبلا از اینکه کاملا از اتاق خارج شه دستی جلوی دهنش قرار گرفت و دسته دیگه ای دور کمرش..
کشیدتتش توی بغلش.
خواست جیغ بکشه که با بوی عطر و صداش کاملا لال شد..!
تهیونگ:کی انقدر شجاع شدی کوچولو؟!
نه این امکان نداشت!!
بعداز ۳ماه بلاخره.اشک هاش توی چشم هاش جا گرفتن..
دست های پسرک رو از خودش جدا کردو برگشت و محکم بغلش کرد..که صدای اخش بلند شد..
احمیتی ندادو خودش رو محکم تر بغلش کرد..
ا.ت:کجا بودی؟چرا ولم کردی..
یهو اشک هاش شروع کرد به ریختن که جلوی حرف زدنش رو گرفت..
قبلا از اینکه ادامه بده دو تا دست روی شونه هاش نشست..
و از بغلش جداش کرد..
دستش رو روی صورتش کشید که سرش رو اورد بالا..
لعنتییی!.
جذاب تر شده بود..
ته ریشی گذاشته بود که جذابتر کرده بودتش...
دوتاشون بدون حرفی بهم خیره بودن...
تهیونگ:فقط یکم دیگه صبر کن..بعدش دوتامون فرار میکنیم!
یکم؟
یکم دیگه؟
منظورش رو نمیفهمید..
ا.ت:نه..من دیگه نمی مونم اینجا..بیا همین حالا بریم..
پسرک لبخندی زد که کله استرس هارو از بین برد..
دستاش رو دور کمرش حلقه کردو دوباره بغلش کرد..
تهیونگ:الان نه..اگه همین الان بریم به ۱ دقیقه نمیکشه دوباره جدا میشیم..
به چشم هاش خیره شدو ادامه داد..
تهیونگ:فقط یکم..باید یه کاری رو انجام بدم..اونوقت دیگه هیچی نیست که جدامون کنه..
هنوز باور نمیکرد که تهیونگ الان پیشش بود..
سرش رو بالا و پایین کرد..
ا.ت:پس دیگه ولم نکن...!
لبخندی زدو کلاه توی دستاش رو پوشید و دوباره بغلش کرد..
تهیونگ:باید برم..توی مهمونی میبینمت..!
مهمونی؟
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بپرسه تهیونگ مثل روح گم شد..
همینجوری خیره مونده بود به جای خالی تهیونگ..
لحظه شماره ی میکرد که از اینجا بره..جئون کاملا با تصوراتش ۱۸۰ درجه فرق میکرد..
برگشت و به سمته اشپزخونه رفت..چطور بود چیزی درست کنه..شاید سرگرمش کنه..
ویو جونگکوک:
انگاری هر قدم که به سمتش ور میداشت نفس کشیدن واسش سخت بود..
جونگکوک:ما من راحت صحبت نکن..و نگرانم نشو..تو کسی نیستی که بخوای نگرانم بشی!
بدون نگاهی بهش از اتاقش خارج شد..
اندفعه اون بود که با هر قدم که دور میشد نفس کشبدن واسش سخت میشد..
تیشرتش رو دراورد و رفت به سمته بالکن..
باد سردش تنش رو لرزوند..روی صندلی نشست و سیگاری روشن کرد..
دومین سیگار با کلی فکر رو روشن کرد و سومی..
چهارمی..
پنجمی..
با صدای زنگ گوشیش چشم هاش رو باز کرد..
_جیمین
دستی روی صورتش کشید که خوابش بپره..دکمه سبز رو کشید که صداش بلند شد..
جیمین:بیا کارخونه جای تهیونگ رو پیدا کردیم..
جونگکوک:کجا؟
جیمین:بیا کارخونه..
جونگکوک:تا نیم ساعت دیگه میرسم..!
کتو شلوارش رو پوشید و از اتاقش خارج شد..
این دیگه چه فکری بود!
ممکن بود بخاطره دستش نتونه کاری کنه..نفس عصبی کشید..
کتش رو انداخت رو کاناپه و پیشبند رو پوشید..استین هاش رو زد بالا و سریع شروع کرد به درست کردن پنکیک..
با صدای ارومش از پشتش از کله فکراش اومد بیرون..
ظرف رو گذاشت جلوش و نشست کنارش..
زیاده روی کرده بود!
دستش رو اورد بالا که با کمی کبودی بهتر شده بود..
لعنتی!
پیشبند رو در اورد و کتش رو گرفت..و از عمارت خارج شد..
شبتون بخیر..✨️
- ۱۹۲
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط