یاااا جیهوپ این بار پنجمه بهم قول میدی ولی میزنی زیرش

.
+یاااا جیهوپ این بار پنجمه بهم قول میدی ولی میزنی زیرش
_خوشگلم چیکار کنم خب؟ کار برام پیش اومده معذرت میخوام
صدای جونگکوک که داشت جیهوپ و صدا میکرد تقریبا می‌رسید

پرنسسم الانم باید برم کاری باهام نداری؟
+نه برو کارت مهم تره
بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم گوشیو قطع کردم پرت کردم اونور کاناپه و شروع کردم اشک ریختن، سه ماه هست خونه نیومده و کمپانی هست!!
چندین بار تو این سه ماه بهم قول داده یه هفته مرخصی بگیره و بیاد پیشمون.
درسته پیشمون. من حاملم، کم کم داشت میشد ۶ ماهم.
بچمون دختره.
سه ماه اول که هنوز خونه بود خیلی مراقبم بود هرروز میبردتم بیرون و برام خوراکی میگرفت ولی از اونشب که بهس زنگ زدن دیگه رفت و تا الان نیومده خونه
.
فلش بک به سه ماه پیش:
+جیهوپ جونم
_جانم عزیزم
+میشه امشب برام....
داشتم حرف میزدم که صدای زنگ گوشیش حرفم و قطع کرد
_خوشگلم کمپانی هست بزار اول جواب بدم بعد ادامه حرفت و بگو باشه؟
سرمو به معنی باشه بالا و پایین کردم و رفتم تو بغلش
همونطور که تو بغلش بودم و موهام و‌نوارش می‌کرد گوشی هم جواب داد
_الو
.
_امشب؟
.
_نمیشه فردا بیام؟
.
_تا کی تموم میشه؟
.
_پوففف باشه میام تا نیم ساعت دیگه
گوشیو قطع کرد و منو از بغلش درآورد
+عامم..کی بود؟....کجا باید بری؟
_عزیزم کمپانی بود. همونطور خودت میدونی قراره آلبوم بدیم بیرون و چقدر سرمون شلوغه درسته؟
+اوهوم میدونم، ولی چه ربطی داره؟
_خب راستش کمپانی برای همین زنگ زده بود گفتش باید امشب برم اونجا
+عاا..خب...باشه، فقط قول میدی زود برگردی؟
دستم و به نشونه قول انگشتی آوردم جلو
اونم انگشت کوچیکش و اورد جلو و گفت
_اره قول میدم(لبخند)
_راستی داشتی چی میگفتی که گوشیم زنگ خورد.
میخواستم بهش بگم امشب شام بریم بیرون ولی از اونجایی که باید بره بهش نمیگم.
+عاا هیچی چیز خاصی نبود
_مطمئن؟
+آره آره
لبخندی زد و روی گونم بوسه ای گذاشت و بلند شد و آماده شد و اومد سمت من
_خب عزیزم من دیگه باید برم کاری نداری؟
+نه
نگاهش و به شکمم داد و گفت
_پرنسس بابا مامان و اذیت نکنی! باشه؟
خنده ای کرد و بوسه ای رو لبم گذاشت و خداحافظی کرد و رفت
.
زمان حال :
اون قول داده بود زود برگرده ولی زودی که گفت شده سه ماه!!
دستم و رو شکمم کشیدم
+خوشگل مامان از بابایی ناراحت نباشی باشه؟
بابا سرش شلوغه برای همین یکم دیر کرده
این حرفا و میزدم ولی خودم خیلی ازش ناراحت بودم، تصمیم‌گرفتم برای خلاص شدن از فکر کردن برم بخوابم رفتم تو اتاق و سعی کردم بخوابم

چند دقیقه بعد :
وااییی چرا خوابم نمیبره
پوفففف
همینطور که به سقف زل زده بودم که یه دفعه صدای در اومد یه لحظه فکر کردم جیهوپ هستش به غیر از جیهوپ کی میتونه باشه،
ولی با یاد اوری اینکه جیهوپ زنگ زده بود و گفته بود
"خوشگلم من امشب نمیتونم بیا سعی میکنم کارام و زود تموم کنم"
.
پنیک کردم، سعی کردم خودم و آروم کنم و بگم هیچی نیست و شاید
تَوَهم زدم ولی هی صدای پاهای اونی که داخل خونه شده بود نزدیک تر میشد سریع به سمت در اتاق رفتم، شت کلید در اتاق داخل آشپزخونه هست الان چه شکری بخورم؟
سریع رفتم سمت تخت‌م و بالشت و برداشتم و رفتم پشت در، بالشت و گرفتم بالای سرم تا وقتی وارد اتاق شد با بالشت بزنمش
صدای قدم هاش نزدیک تر میشد فکر کنم الان دیگه دم درِ اتاق هست
دستگیره در اروم اومد پایین و در اتاق اروم داشت باز میشد، اروم اومد داخل اتاق و پشتش به من بود چشام و بستم و سریع بالشت و کوبیدم بهش و همینطور تند تند بهش میزدم.
+مرتیکه به چه حقی اومدی خونه من هان؟(همونطور که داره میزنه)
_یااا منم چرا میزنی؟اینجا خونه منم هستااا(خنده)
صداش آشنا بود چشام و باز کردم دیدم......
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۱۱)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒 {𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}.=نه خانم ارباب...راستش چطور بگم+یااا داری ن...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑ویو میونگ: با سنگینی روی پهلوم بیدار شدم و تکون کوچیکی...

عشق فراموش شده

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط