🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
ذره ای ازش هم نخوردم...
موقعیت مشکوک بود...
ویو فیونا
یواشکی به جونگکوک نگاه میکردم و رفتارشو زیر نظرم داشتم...
یهو جونگکوک بلند شد و به سمت راهرو رفت...
سریع به یکی از زیردستام که یه پسر بچه بود اشاره کردم تا دنبالش بره و بعد ماموریت رو شروع کنن...
چند لحظه بعد برگشت: بانو...؟ جئون نیست!!!
عصبی داد زدم: مگه دنبالش نرفتییی؟؟؟؟!
یهو صدای شلیک اومد و... از مغز اون پسر خون اومد و روی زمین افتاد!
مهمونا جیغ و فریاد میزدن و فرار میکردن... هرج و مرجی که توی عمارت درست شده بود، نمیزاشت جونگکوک رو ببینم!
کسی که به زیردستم تیر زد، جونگکوک بود!؟
نیشخندی زدم: خوب کارتو بلدی جئون! ولی دیگه باما وارد بازی شدی!!
میکروفون رو برداشتم و داد زدم: مهمانان عزیز!!! همگی آروم باشیددد!! چیزی نیست! فقط یه نمایشه!
یخورده که سر و صداها خوابید... به سمت حیاط رفتم...
صدای قدم زدن اومد: حالت خوبه عروس آینده!؟
جئون!؟
برگشتم و به نیشخندی که زده بود چشم دوختم: هنوز زرنگی جئون!
پوزخند زد: با نقشه های کثیفه تو آشنام!!!
خندیدم: عهه؟؟؟
و بعد... با یه بشکن... دود گاز اشک آور کل حیاط و عمارت رو برداشت!!!
فریاد زدم: جئوننن نمیتونی از دستم فرار کنییی!!!!!!
و افرادم از روی دیوار به سمت سایه ی جونگکوک شلیک کردن...
لبخندی روی لبم اومد... وقتی که صدای آخ گفتن جئون رو شنیدم😏
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
ذره ای ازش هم نخوردم...
موقعیت مشکوک بود...
ویو فیونا
یواشکی به جونگکوک نگاه میکردم و رفتارشو زیر نظرم داشتم...
یهو جونگکوک بلند شد و به سمت راهرو رفت...
سریع به یکی از زیردستام که یه پسر بچه بود اشاره کردم تا دنبالش بره و بعد ماموریت رو شروع کنن...
چند لحظه بعد برگشت: بانو...؟ جئون نیست!!!
عصبی داد زدم: مگه دنبالش نرفتییی؟؟؟؟!
یهو صدای شلیک اومد و... از مغز اون پسر خون اومد و روی زمین افتاد!
مهمونا جیغ و فریاد میزدن و فرار میکردن... هرج و مرجی که توی عمارت درست شده بود، نمیزاشت جونگکوک رو ببینم!
کسی که به زیردستم تیر زد، جونگکوک بود!؟
نیشخندی زدم: خوب کارتو بلدی جئون! ولی دیگه باما وارد بازی شدی!!
میکروفون رو برداشتم و داد زدم: مهمانان عزیز!!! همگی آروم باشیددد!! چیزی نیست! فقط یه نمایشه!
یخورده که سر و صداها خوابید... به سمت حیاط رفتم...
صدای قدم زدن اومد: حالت خوبه عروس آینده!؟
جئون!؟
برگشتم و به نیشخندی که زده بود چشم دوختم: هنوز زرنگی جئون!
پوزخند زد: با نقشه های کثیفه تو آشنام!!!
خندیدم: عهه؟؟؟
و بعد... با یه بشکن... دود گاز اشک آور کل حیاط و عمارت رو برداشت!!!
فریاد زدم: جئوننن نمیتونی از دستم فرار کنییی!!!!!!
و افرادم از روی دیوار به سمت سایه ی جونگکوک شلیک کردن...
لبخندی روی لبم اومد... وقتی که صدای آخ گفتن جئون رو شنیدم😏
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱.۷k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط