فصل اول-پارت۴#

فصل اول-پارت۴#

#بئاتریس

یه لباس سبز زیتونی با دامنی که کمی چین داشت پوشیدم و موهای موج دارم رو بافتم و پشت سرم آزاد گذاشتم،خدمتکار شخصیم یعنی رزا از دیشب پیداش نبود و تازه اومده،رزا گفته دیشب باید می رفت پیش بانو الیزا تا قوانین و رسم و رسوم اینجا رو ازش بپرسه تا بتونه بهتر مراقب من باشه..رزا واقعاً هوام رو داره و همیشه داشته،از اتاق رفتم بیرون و سر میز صبحانه نشستم و مشغول صبحانه خوردن شدم

#اریکس

بیدار شدم،نگاهم به خودم افتاد و دیدم پیراهنم رو نوشیدم و بالا ت.نه ام کاملاً بره.نست و فهمیدم دیشب بیشتر از ظرفیتم توی فاح.شه خونه مشرو.ب خوردم..اون دختره من و توی این وضعیت دیده،جای بو.سه هارو..کبو.دی ها و بر.هنگی بالا ت.نم رو پس به احتمال زیاد فهیمده که کجاها میرم،نگاهم به بانداژ خونی افتاد؟! دیشب عوضش نکرده بودم و الان خونی بود یعنی اون بانداژ رو هم دیده! هیچکس نباید از این زخم خبردار می شد..این زخم رو توی ماموریت قتل یکی از اشراف زاده ها برداشته بودم،بلند شدم و رفتم حموم و بعدش بانداژ تمیز بستم و یه پیراهن سفید که نه جذب بود و نه گشاد پوشیدم و یه کت و شلوار کرمی هم روش پوشیدم به همراه یه کراوات سیاه با خط های سفید،موهام رو شونه کردم و به سمت عقب دادم و بعدش رفتم بیرون از اتاق و چشمم به رزا افتاد و بعدش به بئاتریس که توی میز صبحانه نشسته بود و داشت چای می خورد

سمت در رفتم،رزا با صدای نازک شده گفت: آقا،صبحانه نمی خورید؟

با سردی بدون اینکه سمتش برگردم گفتم: نه برو سر کارت
دیدگاه ها (۰)

لطفاً لایک کنید چون من واقعا برای این رمان خیلی وقت می زارم🥲...

فصل اول-پارت۳##راویاریکس زیردست مافیا بود و هیچکس ازش خبر ند...

فصل اول-پارت۲##بئاتریسوارد سالن عروسی شدیم و به محض ورود اری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط