رمان نفرت و عشق
^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ³|
اقای شیم: بهتره جلسه امروز پایان بدیم
همه رفتن و من اونجا هنوز مونده بودم
کیفمو برداشتم و رفتم به شرکت BE
در زدم و رفتم پیش اقای کیم
تهیونگ: خیلی زود امضا کردید
نشستم و گفتم امضا نکردم و این دلیل نمیشه که قرارداد باطل بشه
تهیونگ: درواقع خیلی هم دلیل خوبیه بستگی به کسی داره که بتونه شرکت خوب اداره کنه و اون شما نیستید.
ات: خودتون میدونید که پدرهامون چقدر برای این دوشرکت تلاش کردن حالا شما میخوای تلاش های این یک سال رو هدر بدید
بلند شدم و گفتم من اینو امضا نمیکنم
به سمت در رفتم که تهیونگ هم بلند شد و دستمو گرفت و چسبوندم به دیوار بهم نزدیک شد جوری که نفس هاشو توی صورتم حس میکردم و بهم گفت میدونی دلیل واقعی این کارها چیه؟ اون شب پدرم توی تصادف نمرد
تعجب کرده بودم و نمیدونستم چی بگم دهنم انگار قفل شده بود.
اره درست شنیدی پدر تو بود که اونو کشت
ات: منظورت چیه دیوونه شدی ولم کن
محکم دستام گرفته بود و گفت اون شب توی جشن پدر عوضی تو پدر من رو کشت حالا میدونی کی پدر تو رو کشت اون من بودم همه ی این شایعه های تصادف من درست کردم
اشک توی چشمام جم شده بود نمیدونستم چی بگم
گوشیش اورد و گفت خودت ببین
فیلم اون شب توی جشن بود انگار پدر من و اقای کیم داشتن حرف میزدن توی یه اتاق که پدرم اسلحه رو دراورد و شلیک کرد به اقای کیم
دستمو جلوی دهنم گرفتم و اشک میریختم
همون لحظه تهیونگ در اتاقو باز کرد و دید که پدرش روی زمین افتاده و اسلحه رو توی دستای پدرم دید
تهیونگ هم اسلحه رو دراورد و همون لحظه شلیک کرد به پدرم دیگه نمیتونستم بیشتر از این ببینم
گوشی از دستم افتاد و گریه میکردم
تهیونگ نزدیکم شد و گفت حالا نوبت تو هست
ادامه ...
|پارت ³|
اقای شیم: بهتره جلسه امروز پایان بدیم
همه رفتن و من اونجا هنوز مونده بودم
کیفمو برداشتم و رفتم به شرکت BE
در زدم و رفتم پیش اقای کیم
تهیونگ: خیلی زود امضا کردید
نشستم و گفتم امضا نکردم و این دلیل نمیشه که قرارداد باطل بشه
تهیونگ: درواقع خیلی هم دلیل خوبیه بستگی به کسی داره که بتونه شرکت خوب اداره کنه و اون شما نیستید.
ات: خودتون میدونید که پدرهامون چقدر برای این دوشرکت تلاش کردن حالا شما میخوای تلاش های این یک سال رو هدر بدید
بلند شدم و گفتم من اینو امضا نمیکنم
به سمت در رفتم که تهیونگ هم بلند شد و دستمو گرفت و چسبوندم به دیوار بهم نزدیک شد جوری که نفس هاشو توی صورتم حس میکردم و بهم گفت میدونی دلیل واقعی این کارها چیه؟ اون شب پدرم توی تصادف نمرد
تعجب کرده بودم و نمیدونستم چی بگم دهنم انگار قفل شده بود.
اره درست شنیدی پدر تو بود که اونو کشت
ات: منظورت چیه دیوونه شدی ولم کن
محکم دستام گرفته بود و گفت اون شب توی جشن پدر عوضی تو پدر من رو کشت حالا میدونی کی پدر تو رو کشت اون من بودم همه ی این شایعه های تصادف من درست کردم
اشک توی چشمام جم شده بود نمیدونستم چی بگم
گوشیش اورد و گفت خودت ببین
فیلم اون شب توی جشن بود انگار پدر من و اقای کیم داشتن حرف میزدن توی یه اتاق که پدرم اسلحه رو دراورد و شلیک کرد به اقای کیم
دستمو جلوی دهنم گرفتم و اشک میریختم
همون لحظه تهیونگ در اتاقو باز کرد و دید که پدرش روی زمین افتاده و اسلحه رو توی دستای پدرم دید
تهیونگ هم اسلحه رو دراورد و همون لحظه شلیک کرد به پدرم دیگه نمیتونستم بیشتر از این ببینم
گوشی از دستم افتاد و گریه میکردم
تهیونگ نزدیکم شد و گفت حالا نوبت تو هست
ادامه ...
- ۲.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط