سلام خوشگلا اومدم واسه داستان جدیدددددد سوکوکو 💍

سلام خوشگلا اومدم واسه داستان جدیدددددد سوکوکو 💍

ساعت پنج بود ....
دازای . اتسوشی . یوسانو و با تمام ناباوری اکوتاگاوا حوصلشون سر رفته بود برای همین جرعت حقیقت بازی می‌کردن تو این یکی چرخش بطری بطری سمت دازای و اتسوشی اومد 🍋‍🟩💚
اتسوشی:اممممم ... دازای سان جرعت یا حقیقت؟
دازای : حقیقت ...
اتسوشی : خیلی خب... اولین عشقتون کی بود؟؟؟
دازای مکث کرد ...
دازای : ناکاهارا چویا
اتسوشی :چیییییی مگه میشه ؟
درحالی که اتسوشی دست پا میزد و داد میزد دازای گفت:
خب من تو ۱۵ سالگی عاشق شدم و اولین رابطم تو ۱۶ سالگی با چویا بود ...
اینو که گفت اتسوشی خون دماغ شد و افتاد زمین درحالی که دازای راضی بود و یوسانو درحال فکر کردن به این بود که چه تکنیکی رو کونوکیدا اجرا کنه و اکوتاگاوا از همون کلمه اول دازای کف کرد 🤡
با توجه به جواب های دازای تصمیم گرفته شد بازی رو تموم کنن اما روز بعد ...
دازای لنگان لنگان میرفت به آژانس اما ....



چطور بود این بود از داستان جدید و قبلی رو حذف کردم چون براش هیچ ایده ای نداشتم ... اما 🤡🍋‍🟩
مثل همیشه بهتون میگم ...
هر ایده ای دارید به من بگید هرطور میخواد باشه و اگه. خواستید اسمتون هم میگم که شما ایده دادید .... 🔪😁
و واقعا خوشحال میشم از اینکه حمایتم کنید 🎀
دیدگاه ها (۰)

ولی من از اون صدا اشکم درومد🥲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط