پارت ۶۲
پارت ۶۲
معامله نهایی
بعد از پایان جلسه دو ساعته ، بلاخره از اون اتاق کوفتی و صندلی های مزخرفش خلاص شدم . یه بویی شبیه بوی سوختگی توی راهرو پخش شده بود اما از اونجایی که بقیه همه داشتن دنبال منشأ ش میگشتن اجتمالا دیگه نیازی به من نبود . الان فقط رینو میخوام . نباز دارم باتریمو با دیدنش پر کنم .
به سمت اتاقمون رفتم و با دیدنش تمام مزخرفات قبلی سریع از فکرم پاک شد . روی صندلی میز ارایشش نشسته بود و چیزی شبیه به روتین پوستی انجام میداد . حتی با اون ماسک ورقه ای روی صورتش بازم زیباترین بود .
« چرا خانوم خوشگله یهویی لباسشو عوض کرده ؟ عه ، موهاتم که خیسه . مگه صبح دوش نگرفتی ؟»
کف دستهام رو به لبه های صندلی کوتاه که دیزاین سلطنتی کره ای داشت تکیه دادم و از توس اینه نگاهش کردم
لبشو گاز گرفت . اوکی ، فهمیدم . یه گندی زده « یکم بوی دود گرفته بودم »
همین کافی بود تا همه چیز رو متوجه بشم . از شکل گرفتن پوزخندم پیش گیری کردم ، بلاخره باید تلاش کنم تحت تاثیر قرارش بدم نه ؟ میدونم که پوزخندام خیلی رو مخش میره ( برادر فکر کرده همه چیزو میدونه ، نه عزیزم خود رینم انکار نمیکنه که پوزخندات جذابن )
« اگه اینجا ویلای خانوادگی دوست پسر الکیت و خاطرخواه واقعیت نبود الان بلبشویی به راه بود ، اما اینجایی ، با خیال راحت رفتی دوش گرفتی و به طرز غیر قانونی ای خوشگل شدی . خانم هوانگ ، خبر داری چه اتفاقی داره برات میوفته ؟ داری عزیز کرده کل خانواده میشی »
میدونم ، میدونم گذاشتن فامیلیم برای خطاب قرار دادنش خیلی زیاده . بیشتر از هر کس دیگه ای در جریانش هستم . اون خانم هوانگ نیست ، اما خیلی دلم میخواست که باشه ، درواقع حاضرم هرکاری بکنم تا باشه .
« میدونم . به همین دلیله که دارم از موقعیت هام استفاده میکنم »
رین محض رضای خدا ، جوری باهاش رفتار میکنه انگار یه چیز عادیه . من تنها کسیم که به خاطر لقبی که خودم بهش نسبت دادم توی تب میسوزم ؟ کاش حداقل رین بهم میگفت اشتباهه ، چون سکوتش جز دو دل کردنم کمک دیگه ای نمیکرد
« هوانگ هیونجین ، اگه قراره کل روز اینجا وایسی و خود خوری کنی بهم بگو . »
پوزخند کمرنگ همیشگیم ظاهر شد « اگه اینکارو بکنم فقط ولم میکنی تا همینجا بمیرم »
« خوبه که میدونی ، پس قبل از اینکه پاقعا به عملی کردنش فکر کنم بزن به چاک ، مرد . میخوام لباس عوض کنم . »
#هیونجین #فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #استری_کیدز
#hyunjin #straykids
معامله نهایی
بعد از پایان جلسه دو ساعته ، بلاخره از اون اتاق کوفتی و صندلی های مزخرفش خلاص شدم . یه بویی شبیه بوی سوختگی توی راهرو پخش شده بود اما از اونجایی که بقیه همه داشتن دنبال منشأ ش میگشتن اجتمالا دیگه نیازی به من نبود . الان فقط رینو میخوام . نباز دارم باتریمو با دیدنش پر کنم .
به سمت اتاقمون رفتم و با دیدنش تمام مزخرفات قبلی سریع از فکرم پاک شد . روی صندلی میز ارایشش نشسته بود و چیزی شبیه به روتین پوستی انجام میداد . حتی با اون ماسک ورقه ای روی صورتش بازم زیباترین بود .
« چرا خانوم خوشگله یهویی لباسشو عوض کرده ؟ عه ، موهاتم که خیسه . مگه صبح دوش نگرفتی ؟»
کف دستهام رو به لبه های صندلی کوتاه که دیزاین سلطنتی کره ای داشت تکیه دادم و از توس اینه نگاهش کردم
لبشو گاز گرفت . اوکی ، فهمیدم . یه گندی زده « یکم بوی دود گرفته بودم »
همین کافی بود تا همه چیز رو متوجه بشم . از شکل گرفتن پوزخندم پیش گیری کردم ، بلاخره باید تلاش کنم تحت تاثیر قرارش بدم نه ؟ میدونم که پوزخندام خیلی رو مخش میره ( برادر فکر کرده همه چیزو میدونه ، نه عزیزم خود رینم انکار نمیکنه که پوزخندات جذابن )
« اگه اینجا ویلای خانوادگی دوست پسر الکیت و خاطرخواه واقعیت نبود الان بلبشویی به راه بود ، اما اینجایی ، با خیال راحت رفتی دوش گرفتی و به طرز غیر قانونی ای خوشگل شدی . خانم هوانگ ، خبر داری چه اتفاقی داره برات میوفته ؟ داری عزیز کرده کل خانواده میشی »
میدونم ، میدونم گذاشتن فامیلیم برای خطاب قرار دادنش خیلی زیاده . بیشتر از هر کس دیگه ای در جریانش هستم . اون خانم هوانگ نیست ، اما خیلی دلم میخواست که باشه ، درواقع حاضرم هرکاری بکنم تا باشه .
« میدونم . به همین دلیله که دارم از موقعیت هام استفاده میکنم »
رین محض رضای خدا ، جوری باهاش رفتار میکنه انگار یه چیز عادیه . من تنها کسیم که به خاطر لقبی که خودم بهش نسبت دادم توی تب میسوزم ؟ کاش حداقل رین بهم میگفت اشتباهه ، چون سکوتش جز دو دل کردنم کمک دیگه ای نمیکرد
« هوانگ هیونجین ، اگه قراره کل روز اینجا وایسی و خود خوری کنی بهم بگو . »
پوزخند کمرنگ همیشگیم ظاهر شد « اگه اینکارو بکنم فقط ولم میکنی تا همینجا بمیرم »
« خوبه که میدونی ، پس قبل از اینکه پاقعا به عملی کردنش فکر کنم بزن به چاک ، مرد . میخوام لباس عوض کنم . »
#هیونجین #فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #استری_کیدز
#hyunjin #straykids
- ۳۰۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط