part 17

part 17

بهترین دوست پادشاه بوده قبل از اینکه پادشاه بمیره به سمت اون میره و
پادشاه بهش میگه که اون قابل اطمینان ترین فرد هستش و ازش میخواد که پادشاه بشه پدر من قبول میکنه اما مادرم وقتی پیش ملکه میره و ملکه ازش خواهش می‌کنه که دخترشونو بزرگ کنند مادر من قبول نمیکنه اما پدرم مخفیانه اون دختر رو به یک مرد میده تا بزرگش کنه و مثل اینکه اون مرد هم اخلاق خوبی نداشته و اینقدر دختر و اذیت می‌کنه تا اون دختر توی پنج سالگی فرار می‌کنه و دیگه هیچ کس از اون خبر دار نمیشه به جز دو نغر به مناسبت تولد اون دختر هر سال روز تولدش آتیش بازی برپا میکنند
مین هی *داستانی که تعریف کرد مثل زندگی من بوده اما امکان ندارد من اون دختر باشم من فقط یک پدر بداخلاق و خواهر بدجنس داشتم که از شانس بدم منو توی جنگل از عمد میزارند و من خوشبختانه به قصر میام * چه غم انگیز
تهیونگ.اره راستی تولد تو کی هستش
مین هی.من هیچوقت تولد نداشتم و حقیقتا نمی‌دونم تولدم کی هستش
تهیونگ .واقعا
مین هی.اره حالا بیا آتیش بازی رو تماشا کنیم
تهیونگ.باشه*سرش بالا بود و داشت آتیش بازی رو تماشا میکرد اون خیلی مهربونه وزیباست نباید آسیبی ببینه به اندازه کافی توی زندگیش سختی دیده حقیقتا خیلی سعی کردم جلوی احساساتمو بگیرم حتی به ندیمه ها گفتم که نزارند به اقامتگاه من بیاد اما نتونستم هر روز دلتنگش میشم و انگار ....انگار که من....عاشق شدم
دیدگاه ها (۰)

part 18مین هی.تهههههتهیونگ.چیهمین هی.کجاییتهیونگ.همینجامین ه...

part 19مین هی. چ ..چی*من یک حس هایی توی قلبم به تهیونگ داشتم...

part 16﴿غروب﴾مین هی.تهیونگ خسته شدم آروم تر برو تهیونگ.الان ...

part15یک هفته بعدندیمه1.بانوی من شما نمیتوانید برید بیرونندی...

معرفی فیک تو اون دنیا می بینمت...:)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط