پارت ۱۱۱☆

پارت ۱۱۱☆
از زبون پرهام ......
رفتیم داخل خونه که یهو دیدم همه جا بهم ریختس انگار زلزله اومده بود عروسک و باند و گیتار و .....
با زلزله هیچ فرقی نداشت و دخترا رو مبل خوابشون برده بود
خندم گرفت بامزه خوابیده بودن با اون کلاهایی که روسرشون گذاشته بودن
رادین آروم کنار گوشم گفت :داداش میگم اینجا زلزله اومده ؟
من -هیسسسس ساکت بزار بخوابن
آروم با پسرا رفتیم سمت آشپز خونه
نشستیم بساط صبونه رو آماده کردیم بی سروصدا داشتیم صبونه میخوردیم که صدا بیتا اومد
بیتا :اییی کی خوابم برد آخخخخ گردنم چقدر درد میکنه
داشت حرف میزد که دخترا هم بیدار شدن
رها:ما کی خوابمون برد اووووو خونه رو باید جم کنیم واییی
لیندا :اشکال نداره باهم جم جور میکنیم سری تموم میشه
پریا :اووووو نقشه هاتونو بزارید برا بعد گشنمه پاشید بریم صبونه بخوریم بعد یه خبر از این داداشمم بگیریم و بری بیرون
بیتا :دختر آروم یه نفس بگیر چخبرته ی بند داری فک میزنی
داشتم حرف میزدن که اومدن طرف آشپز خونه مار که دیدن هنگ کردن
ههمون زدیم زیر خنده آخه قیافه ی متعجبشون خیلی خنده دار بود
من -به به خانما صبتون بخیر بفرمائید صبونه
بیتا :شو ...شوماع کی اومدین که ما نفهمیدیم ؟
من - یه ۱ ساعتی میشه اومدیم
که پریا پرید سمت پیام و بغلش کرد بعد گفت :خیلی بیشعوری خیلی ها اخه احمق من حواست کجاست بگیرم بزنمت مردم از ترس عه
پیام که هنگ کرده بود نمیدونست چی بگه ماهم فقط نگاشون میکردیم و میخندیدیم
پیام :خب تصادف دس خودم که نبود
پپریا:باشه دیگه ادای گربه شرک رو درنیار بهت نمیاد
با این حرف پیام اخماش رفت توهم و ما هم زدیم زیر خنده
پیام :که من گربه ی شرکم نه دارم برات جوجه
پریا :چی گفتی داداشم ؟
پیام :هیچی آبجی بشین صبونتو بخور
نشستیم صبونه رو خوردیم
بعد از صبونه شروع کردیم جمع کردن که شاهین و رادین گفتن کی موافقه بره تیراندازی همه موافقت کردن و گفتن کسی که برنده بشه باید همه رو بستنی مهمون کنه
لباسامونو عوض کردیم و سوار ماشین شدیم و رسیدیم
شاهین و رادین رفتن آماده شدن برگشتن
شاهین :خب حالا دخترا یه تیم پسرا یه تیم منم میشم داور
همه موافق بودیم شروع کردیم زدن اول ما پسرا جلو بودیم بعد دخترا رقیب هم شده بودیم
تیرا تموم شد که شاهین هاج و واج مارو نگاه میکرد !!!!!؟؟؟؟؟؟
چطورع ؟همه کامنت 😉 #به خط خودم
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۱۱۲☆جاذبه ی چشمات ...........از زبون پرهام ....من -شاهی...

پارت ۱۱۳ ☆جاذبه ی چشمات ♡از زبون پرهام .......زنگو زدیم در ب...

پارت ۱۱۰☆گوشی لیندا زنگ خورد :الو سلام داداش خوبی .....پرهام...

#پارت ۱۰۹☆جاذبه ی چشمات .....از زبون بیتا .....رها رفت تو آش...

really love part³⁵و به بچه ها ملحق شدیمجنی:قانون اینه،نباید ...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

really love part⁴²+باییییبعد از خداحافظی،از شدت ذوق و خوشحال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط