🍒🌱می کند انگار چشمش باز غوغایی دگر

🍒🌱می کند انگار چشمش باز غوغایی دگر
می کند آیینه را محو تماشایی دگر
بس که تیغ غمزه ی او می برد سرهای ما
لیک باید ساخت از خون باز دریایی دگر
در سر کویش دگر عابر نمی آید به چشم
دام باید گسترد صیاد در جایی دگر
با وجود خیل مشتاقان راه زلف یار
طره ی طرار در تدبیر یغمایی دگر
لیک می دانم اگر روزی وصالش سر رسد
باز هم می آورد معشوق امّایی دگر
هیچ می دانی که سرّ شهرت مجنون چه بود
در کمان او نباشد تیر لیلایی دگر
تازه فهمیدم تشابه چیست بین عقل و عشق
می دهد هر دم چو عقل این عشق فتوایی دگر🍒🌱
علیرضامیرزایی
دیدگاه ها (۰)

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر گر بود عمر به میخانه رسم با...

#داستان_شیر_و_موشبود شیری به بیشه ای خفته موشکی کرد خوابش آش...

بود شیری به بیشه ای خفتهموشکی کرد خوابش آشفتهآنقَدَر دور شیر...

بود شیری به بیشه‌ای خفتهموشكی كرد خوابش آشفتهآنقَدَر دور شیر...

سلام بچه ها این شعر ی کم طولانیه ولی دوسش دارم اگه حوصلشو دا...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقص...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقص...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقص...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدداستان غم پنهانی من گوش کنیدقص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط