فصل سوم

فصل سوم
توی افکارخودم غرق بودم که ضربه محکم آرش به بازوم من و ازفکر بیرون کشید.عصبی روکردم به آرش که کنارم نشسته بودوگفتم:چته؟! رم کردی؟
آرش خنده ای کردوگفت:نگفته بودی به زنا ومردای مسن میل داری!
گنگ ومتعجب گفتم:چی؟!
آرش باخنده گفت:یادم باشه دیگه نذارم به مامان وبابام نگاه کنی!
این چی میگه؟!من؟!میل دارم؟به زناومردای مسن؟!یعنی چی؟....
نکنه...نکنه این منظورش...وای آرش می کشمت!
یه نیشگون محکم ازبازوش گرفتم وگفتم:بگو غلط کردم.
آرش خندیدو خیلی خونسردگفت:اوخی!الان مثلا داری نیشگون میگیری؟!پس چرامن اصلا دردم نمیاد؟
محکم ترفشاردادم و باحرص گفتم:چون تو آدم نیستی گوریلی!
آرش چند بارپشت سرهم نوچ نوچ کردو باخنده گفت:چه دختر بی ادبی...کوچولو آدم به بزرگترش که نمیگه گوریل!!!وای وای وای!اگه به خاله نگفتم...
- خفه!خیر سرت 4 سال ازمن بزرگتری دیگه!!!
آرش باخنده گفت:4 سال نه 4 سال.
4 سال اولش و آروم گفت اما 4 سال دومش و انقدر بلند گفت که همه حواسا متوجه ماشد!
ارغوان روکردبه من وگفت:قضیه این 4 سال چیه؟
مامان که دید دارم بازوی آرش و نیشگون می گیرم،لبش و گزیدوچشم غره ای بهم رفت.منم به خاطر اینکه بعدا تنبیه نشم،مجبورشدم که بازوی آرش و ول کنم.
آرش باخنده روبه مامان گفت:دستتون دردنکنه خاله جون!دیر جنبیده بودین خواهرزاده اتون دستش و ازدست میداد!
عصبی بهش پریدم:توکه گفتی دردت نمیاد گوریل!
اصلا حواسم نبود که چی میگم!ای خاک توسرم.یه دفعه کل هال رفت روهوا...
تنها کسایی که نمی خندیدن من وآرتان ومامان بودیم.آرتان بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من و آرش که کنارهم نشسته بودیم نگاه می کرد ومامان هم اخم غلیظی کرده بودوباحرکات لبش داشت برام خط ونشون می کشید!!!وای خاک توسرم شد!پدرم و درمیاره!بایدم پدرم و دربیاره...فقط جلوی رفیقای اشکان ضایع نشده بودم که شکرِخدا اونم میسر شد!
برای اینکه گندی وکه زدم جمع کنم،بایه لبخند مصنوعی روی لبم روبه آرش گفتم:آرش جان چرانمیگی که گوریل مخفف چیه!؟
آرش گنگ ومتعجب زل زدبه من ومنم روکردم به جمع وگفتم:گوریل مخفف گل وریحان یگانه ی لاله زاره دیگه!
یهو جمع دوباره رفت روهوا!
آرش باخنده گفت:اِ؟!ازکی تاحالا من انقدر خوب شدم که تو واسم صفت مخفف میذاری؟!
بالبخندمصنوعی گفتم:آرش جان شما همیشه خوبی!می دونی که من چقدرشمارو دوست دارم؟!
آرش دوباره خندیدوگفت:اون که بعله!
دوباره همه خندیدند.دهنم و باز کردم تایه چیزی بگم که صدای باز شدن دراومد!یه دفعه همه خنده هاقطع شد وسارا ازجاش بلندشدوبه سمت پنجره رفت وروبه جمع گفت:اشکان اومد...
چراغارو خاموش کردیم ورفتیم پشت دروایسادیم.من و ارغوان وآرش فشفشه گرفته بودیم تودستامون و منتظر بودیم.بعداز چند دقیقه صدای چرخش کلید توی قفل اومد.با باز شدن در سارا چراغ و روشن کردو جوونا شروع کردن به خوندن آهنگ تولد مبارک!بزرگتراهم دست می زدن.من و ارغوان وآرشم مسابقه سوت زدن گذاشته بودیم...من سوت می زدم،ارغوان سوت می زد وبعدشم آرش...
اشکان باقیافه خسته اما ذوق زده اش به جمع نگاه کردو لبخندزد وگفت:نمی دونستم انقدرطرفدار دارم!!!
آرش باخنده گفت:ما طرفدار تو نیستیم طرفدار کیکیم!
سارا خندید و گفت:من که طرفدار اشکان هستم...
اشکان که انگارتازه سارارو دیده بود،خیره خیره زل زدبهش!دیدی گفتم دلش می خواد؟!
انقدربه سارا نگاه کردکه آرش باخنده گفت:بسه بابا!ساراتموم میشه ها اینجوری نگاهش می کنی!!
اشکان بالاجبار یه لبخندبه سارا زدو نگاهش و ازش گرفت.
به سمت جمع اومدوباهمه سلام علیک کرد.وقتی داشت به آرش دست میداد،آرش یه چیزی زیر گوشش گفت که باعث شد اشکان بلند بلندبخنده...خیلی دلم می خواست بدونم آرش به اشکان چی گفته!!!
بعداز اون اشکان به اتاقش رفت تالباسش و عوض کنه.بعداز رفتن اشکان،بزرگترا روی مبل نشستن ودوباره شروع کردن به حرف زدن...من نمی دونم اینا این همه حرف و ازکجا میارن!
به سمت آرش رفتم که کنار رفیقای اشکان وایساده بودوداشت باهاشون حرف میزد.
لبخندی زدم و به رفیقای اشکان بببخشیدی گفتم.بعدروکردم به آرش وگفتم:
- آرش جان چندلحظه میای من باهات یه کاری دارم!
آرش خندیدوباقیافه ای که سعی می کردترسیده به نظر برسه،روبه رفیقای اشکان گفت:بدبخت شدم رفت!وقتی رهابایکی کارداشته باشه یعنی طرف دیگه مرحوم شدنش قطعیه.
یهو همه رفیقای اشکان زدن زیر خنده.به زورلبخندی زدم و سعی کردم چیزی بهش نگم!خیلی سخت بودولی به زور جلوی خودم وگرفتم.به سمت آشپزخونه رفتم وروبه آرش گفتم:آرش جان من منتظرتم!
آرش سری تکون دادوچیزی به رفیقای اشکان گفت که باعث شد،دوباره بخندن!دلم می خواست بزنم این دلقک و لِه ولَورده کنم امامی دونستم که له و لورده شدن آرش توسط من مساوی با له و لورده شدن من توسط مامان!
بعداز چند دقیقه آرش وارد آشپزخونه شد.دحالیکه لبخندی روی لبش بود،گفت:دخترخاله محترمه
دیدگاه ها (۱)

فصل چهارمارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندک...

فصل پنجمرادوین همه آب پرتقالم و خورده بود وحالام داشت آیس پک...

فصل دومخندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف...

فصل اولپاشو رها... بلند شو ببینم...چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط