آمد اما روی زخم من نمک پاشید و رفت
آمد اما روی زخم من نمک پاشید و رفت
سیل غم را در کویر سینه ام بارید و رفت
خواستم یک گوشه از دل را کنم مأوای او
تا نگاهی کرد سقف خانه را ترسید و رفت
غنچه ی سرخ امیدم تا که آمد جان گرفت
بی وفا رحمی نکرد از ریشه آنرا چید و رفت
کوه غم را روی دوش خسته ی من جا گذاشت
این شکستن را به چشم خود ولی می دید و رفت
مثل یک برگ خزان از شاخه افتادم به خاک
التماس و خواهشم را بی وفا نشنید و رفت
لحظه ی دل کندنم در اوج ترس ار بی کسی
من سراپا اشک اما او فقط خندید و رفت
هر چه برد از من حلالش، جان و قلب و هستیم
جز همان لرز نگاهی را که او دزدید و رفت
سیل غم را در کویر سینه ام بارید و رفت
خواستم یک گوشه از دل را کنم مأوای او
تا نگاهی کرد سقف خانه را ترسید و رفت
غنچه ی سرخ امیدم تا که آمد جان گرفت
بی وفا رحمی نکرد از ریشه آنرا چید و رفت
کوه غم را روی دوش خسته ی من جا گذاشت
این شکستن را به چشم خود ولی می دید و رفت
مثل یک برگ خزان از شاخه افتادم به خاک
التماس و خواهشم را بی وفا نشنید و رفت
لحظه ی دل کندنم در اوج ترس ار بی کسی
من سراپا اشک اما او فقط خندید و رفت
هر چه برد از من حلالش، جان و قلب و هستیم
جز همان لرز نگاهی را که او دزدید و رفت
- ۱.۳k
- ۰۲ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط