من از آن شب که کسی چادر من را دزدید

من از آن شب که کسی چادر من را دزدید
بار‌ها گریه کنان گفتم علمدار چرا…..
«احمد شاکری»
#ملت_حسین_به_رهبری_حسین
دیدگاه ها (۱)

فلک در آتش غیرت، ملک در وادی حیرتکه رو آورده در میدان دو حید...

ایها الناس کل ما شربتو ماإ اذکرو عطش الحسین علیه السلام #ملت...

وقت برگشتن از این شهر فقط فکری کنمن چه کاری در دروازه‌ی ساعا...

شانه ام گم شد و سنجاق سرم را بردندحق بده موی من این بار بهم ...

آن شب شیطان مرا در آغوش کشید و اشک ریخت ازم پرسید چرا گریه م...

#شهیدحاج‌احمدکاظمیهیچ نمازی ندیدم، که احمد بخوانددر قنوت یا ...

خاطرات ایمیلیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط