آن جا یک قهوه خانه بود.

آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای. چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم؟؟
و نفری یک استکان چای میخوردیم؟!
عجله،
همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام..
دیدگاه ها (۶)

فقرِ #عاشق، نداشتنِ #طلا و #خانه نیست؛ فقرِ او لحظه‌ای‌ست ک...

✲ شاید تلخ‌ترین جنگ ، جنگی باشه که دیگه دشمنی جز خودت نداشته...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم

#داستان_شب✍حکایت آب و کوزه مردی در خانه‌اش دو کوزه بزرگ برای...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم شاید در زند...

عاشقانه های شبنم برا عزیزانم

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط