پارت ۵۱ — چیزی که برگشت

پارت ۵۱ — چیزی که برگشت

چند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود.

پزشک‌ها مطمئن شده بودند که هوشیاری‌اش برگشته، اما یورا هنوز گیج بود.

به سقف سفید اتاق نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد چیزی از قبل از حادثه به یاد بیاورد.

هیچ.

فقط یک تصویر خیلی مبهم.

جاده.

صدای ترمز.

بعد تاریکی.

پرستار پرسید:

«اسمت رو یادت میاد؟»

یورا چند ثانیه فکر کرد.

«یورا.»

«خوبه. اسم خانوادت؟»

یورا جواب داد.

اما وقتی پرستار پرسید:

«آخرین چیزی که قبل از حادثه یادت میاد چیه؟»

یورا ساکت شد.

هیچ جوابی نداشت.


---

روزها گذشتند.

حافظه‌ی اتفاقات قبل از حادثه کم‌کم برگشت، اما آن چند ماه عجیب همچنان کاملاً خالی بود.

یورا مطمئن بود چیزی را فراموش کرده.

فقط نمی‌دانست چه چیزی.

یک روز مادرش چند وسیله‌ی شخصی را برایش آورد.

بین وسایل، یک تکه پارچه‌ی قدیمی بود.

یورا همین که آن را دید، دستش روی پارچه ثابت ماند.

ناگهان تصویر کوتاهی از ذهنش گذشت.

یک بازار شلوغ.

چند سرباز.

یک مرد با لباس سنتی.

صدایی آرام:

«این بار وسط راه نبودید.»

یورا با تعجب سرش را بالا آورد.

قلبش تند می‌زد.

«من... اینو می‌شناسم.»

مادرش پرسید:

«چی رو؟»

یورا جواب نداد.

پارچه را محکم‌تر در دست گرفت.

تصاویر یکی‌یکی برگشتند.

سوآ.

رودخانه.

روستای جنوبی.

آن شب سخت.

خانه‌ی کوچک کنار رودخانه.

نامه‌ها.

قصر.

سوهی.

زندان.

تب.

و بعد...

یک اسم.

یونگی.

یورا نفسش بند آمد.

تمام خاطرات مثل تکه‌های پراکنده‌ای که ناگهان کنار هم قرار گرفته باشند، برگشتند.

نه یک خواب.

نه خیال.

تمامش را به یاد آورد.

تمام آن زندگی.

تمام آن روزها.

و آخرین تصویر...

یونگی که کنار تختش نشسته بود و دست سردش را گرفته بود.

یورا چشم‌هایش را بست.

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

زیر لب، آن‌قدر آرام که خودش هم به سختی شنید، گفت:

«یونگی...»

و درست همان لحظه فهمید چرا تمام این مدت احساس می‌کرد چیزی را گم کرده است.

چون او فقط از خواب بیدار نشده بود.

او از زندگی‌ای برگشته بود که هنوز قلبش آنجا مانده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط