True Love④
True Love④
تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه اتفاقی افتاد
ا/ت: من و یونا، یونا دوست صمیمیم هست من و یونا و دوست پسرش باهم همکار هستیم
تهیونگ: از قبل دوست بودین؟
ا/ت:نه وقتی اومدم سرکار یک سالی میشه دانشگاهم تمام شده
تهیونگ: بله ادامه بده
ا/ت: اون شب ما رفتیم به اون بار یعنی یونا اصرار کرد که من بیام و منم رفتم چند نفر از دوستای دوست پسر یونا هم اونجا بودن که اونجا نشستیم بعد از چند ساعت میخواستم برگردم یونا گفت نرو و من رفتم زنگ بزنم به پدربزرگم که بعد برگشتم دیدم یونا و دوست پسرش رفتن
تهیونگ: خب
ا/ت: بعد من نمیتونستم چیکار کنم فکر کردم یه بازیه یه سوئیچ ماشین برداشتم رفتم داخل اون ماشین و دیگه راه فراری نداشتم... که شما من رو نجات دادید
تهیونگ: بهت ت**جاوز کرد؟
ا/ت: نه شما زود رسیدین
تهیونگ: بله فهمیدم
ا/ت: حالم خوب میشه
تهیونگ: نگران نباش آره خوب میشی
ا/ت: 😊
تهیونگ: یونا دوستتون نگفت که چرا اون شب زود رفت
ا/ت: نه فقط گفت کاری داره و من چیزی نپرسیدم
تهیونگ: من پلیس نیستم اما مشکوک میزنه
ا/ت: یعنی چی؟ یونا دوست صمیمی من هست
تهیونگ: تو این دنیا به هیچکس نباید اعتماد کرد دقیقا بدتر از همه دوست های صمیمی هستن
منشی: آقای کیم وقت امروز به پایان رسید
تهیونگ: بله ممنون امروز طولانی نبود چون فقط یه آشنایی بود نگران نباش دختر همه چیز درست میشه به هیچی فکر نکن
ا/ت: ممنون
تهیونگ: خونتون نزدیکه؟
ا/ت: نه کمی دوره ایستگاه اتوبوس نزدیکه
تهیونگ: مشکلی با اتوبوس ندارید؟
ا/ت: نه اوکیه
تهیونگ: پس مراقب خودتون باشید
ا/ت: شماهم همینطور خدانگهدار
تهیونگ: به سلامت
تهیونگ
ا/ت که رفت زنگ زدم به لیا
لیا: جانم
تهیونگ: یه اتفاقی افتاده
لیا: چی؟
تهیونگ: امشب بیا خونمون بهت میگم
لیا: خب الان بگو
تهیونگ: نه بیا بهت میگم
لیا: باشه میبینمت
تهیونگ: منم همینطور خداحافظ
چند ساعت بعد
م: بگو چیشده پسر
تهیونگ: حدس بزنید
لیا: تهیونگ بگو دیگه
تهیونگ: پارک ا/ت امروز اومد مطبم
لیا: پارک ا/ت؟
تهیونگ: آره
م: خب؟
تهیونگ: به مدت دوماه جلسه درمانی انتخاب کرد برای دوشنبه ها
م: عالیه باید خودت رو بهش نزدیک کنی واییی آفرین پسرم آفرین
لیا: یه روز من میام ا/ت خانم رو ببینم
م: نه ا/ت نباید بفهمه تهیونگ دوست دختر داره
تهیونگ: نمیفهمه خیالت راحت اون دختر خیلی ساده تر و احمق تر از چیزی هست که فکرش رو میکنید خیلی زود اعتماد میکنه
م: چه بهتر زودتز میتونیم به خواستمون برسیم زمین زدن خانواده ی پارک و بعد از اون روز خوب مراسم ازدواج شما دوتا رو برگزار میکنیم
لیا یه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد منم همینکار رو کردم
تهیونگ: کمتر از یک سال همه ی این ها اتفاق میفته کسی که بچگی ما و زندگی پدرم و مادرم رو خراب کرد باید تقاص پس بده به بدترین شکل ممکن مامان من اینهارو خیلی خوب فکر کردم
م: آره عالیه امشب میریم یه رستوران خوب مهمون من
لیا: خاله جان من و تهیونگ میخواستیم امشب دو نفره بریم باهم رستوران
م: اها خب باشه خوشبگذره
تهیونگ: ممنون
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه اتفاقی افتاد
ا/ت: من و یونا، یونا دوست صمیمیم هست من و یونا و دوست پسرش باهم همکار هستیم
تهیونگ: از قبل دوست بودین؟
ا/ت:نه وقتی اومدم سرکار یک سالی میشه دانشگاهم تمام شده
تهیونگ: بله ادامه بده
ا/ت: اون شب ما رفتیم به اون بار یعنی یونا اصرار کرد که من بیام و منم رفتم چند نفر از دوستای دوست پسر یونا هم اونجا بودن که اونجا نشستیم بعد از چند ساعت میخواستم برگردم یونا گفت نرو و من رفتم زنگ بزنم به پدربزرگم که بعد برگشتم دیدم یونا و دوست پسرش رفتن
تهیونگ: خب
ا/ت: بعد من نمیتونستم چیکار کنم فکر کردم یه بازیه یه سوئیچ ماشین برداشتم رفتم داخل اون ماشین و دیگه راه فراری نداشتم... که شما من رو نجات دادید
تهیونگ: بهت ت**جاوز کرد؟
ا/ت: نه شما زود رسیدین
تهیونگ: بله فهمیدم
ا/ت: حالم خوب میشه
تهیونگ: نگران نباش آره خوب میشی
ا/ت: 😊
تهیونگ: یونا دوستتون نگفت که چرا اون شب زود رفت
ا/ت: نه فقط گفت کاری داره و من چیزی نپرسیدم
تهیونگ: من پلیس نیستم اما مشکوک میزنه
ا/ت: یعنی چی؟ یونا دوست صمیمی من هست
تهیونگ: تو این دنیا به هیچکس نباید اعتماد کرد دقیقا بدتر از همه دوست های صمیمی هستن
منشی: آقای کیم وقت امروز به پایان رسید
تهیونگ: بله ممنون امروز طولانی نبود چون فقط یه آشنایی بود نگران نباش دختر همه چیز درست میشه به هیچی فکر نکن
ا/ت: ممنون
تهیونگ: خونتون نزدیکه؟
ا/ت: نه کمی دوره ایستگاه اتوبوس نزدیکه
تهیونگ: مشکلی با اتوبوس ندارید؟
ا/ت: نه اوکیه
تهیونگ: پس مراقب خودتون باشید
ا/ت: شماهم همینطور خدانگهدار
تهیونگ: به سلامت
تهیونگ
ا/ت که رفت زنگ زدم به لیا
لیا: جانم
تهیونگ: یه اتفاقی افتاده
لیا: چی؟
تهیونگ: امشب بیا خونمون بهت میگم
لیا: خب الان بگو
تهیونگ: نه بیا بهت میگم
لیا: باشه میبینمت
تهیونگ: منم همینطور خداحافظ
چند ساعت بعد
م: بگو چیشده پسر
تهیونگ: حدس بزنید
لیا: تهیونگ بگو دیگه
تهیونگ: پارک ا/ت امروز اومد مطبم
لیا: پارک ا/ت؟
تهیونگ: آره
م: خب؟
تهیونگ: به مدت دوماه جلسه درمانی انتخاب کرد برای دوشنبه ها
م: عالیه باید خودت رو بهش نزدیک کنی واییی آفرین پسرم آفرین
لیا: یه روز من میام ا/ت خانم رو ببینم
م: نه ا/ت نباید بفهمه تهیونگ دوست دختر داره
تهیونگ: نمیفهمه خیالت راحت اون دختر خیلی ساده تر و احمق تر از چیزی هست که فکرش رو میکنید خیلی زود اعتماد میکنه
م: چه بهتر زودتز میتونیم به خواستمون برسیم زمین زدن خانواده ی پارک و بعد از اون روز خوب مراسم ازدواج شما دوتا رو برگزار میکنیم
لیا یه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد منم همینکار رو کردم
تهیونگ: کمتر از یک سال همه ی این ها اتفاق میفته کسی که بچگی ما و زندگی پدرم و مادرم رو خراب کرد باید تقاص پس بده به بدترین شکل ممکن مامان من اینهارو خیلی خوب فکر کردم
م: آره عالیه امشب میریم یه رستوران خوب مهمون من
لیا: خاله جان من و تهیونگ میخواستیم امشب دو نفره بریم باهم رستوران
م: اها خب باشه خوشبگذره
تهیونگ: ممنون
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۹۴۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط