خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️
خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️
حدود نیم ساعت گذشت
هان هنوز روی همون صندلی نشسته بود هر بار که صدای باز شدن در اتاق میاومد سریع سرش رو بلند میکرد اما هر بار ناامید میشد
گوشیش توی دستش بود و حتی متوجه نشده بود چند بار صفحهش خاموش و روشن شده
بالاخره صدای قدمهایی رو شنید که با عجله به سمتش میاومدن
فلیکس: هان!
هان سرش رو بلند کرد
فلیکس نفسنفسزنان خودش رو بهش رسوند و کنارش نشست
فلیکس: چیزی شده؟ ازش خبری دادن؟
هان سرش رو تکون داد
هان: نه... نه هنوز
فلیکس نگاهی به صورتش انداخت چشمهای هان از بس گریه کرده بود قرمز شده بودن
فلیکس چیزی نپرسید فقط دستش رو روی شونهی هان گذاشت و چند لحظه کنارش موند
بعد کیسهای رو که همراهش آورده بود باز کرد و یه بطری آب بیرون آورد
فلیکس: اینو بخور
هان: نمیخوام
فلیکس: هان از وقتی اومدی اینجا چیزی خوردی؟
هان جواب نداد
فلیکس بطری رو به سمتش گرفت
فلیکس: فقط یه کم
هان بالاخره بطری رو گرفت و چند جرعه نوشید بعد دوباره سرش رو پایین انداخت
هان: فلیکس..
فلیکس: جانم؟
هان چند لحظه مکث کرد
هان: اگه بیدار نشه چی؟
فلیکس بهش نگاه کرد معلوم بود خودش هم ترسیده ولی سعی کرد آروم حرف بزنه
فلیکس: هنوز چیزی معلوم نیست بذار پزشک بیاد و بهمون خبر بده هرچی بشه باهم میفهمیم باشه؟!
هان یه لبخندی به فلیکس زد: اوهوم
فلیکس دستش رو از روی شونهش برداشت و کنارش نشست میدونست الان وقت سؤال پرسیدن نیست
چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و پزشک بیرون اومد
هان سریع از جاش بلند شد
هان: دکتر! حالش چطوره؟!
پزشک: وضعیتش فعلاً پایدار شده ولی هنوز بیهوشه باید تحت نظر بمونه
هان: میتونم ببینمش؟
پزشک چند لحظه نگاهش کرد و بعد اجازه داد برای مدت کوتاهی وارد اتاق بشه
هان قبل از رفتن نگاهی به فلیکس انداخت
فلیکس: برو من همینجام
هان سرش رو تکون داد و وارد اتاق شد
لینو روی تخت دراز کشیده بود
چشمهاش بسته بودن و صورتش هنوز رنگ نداشت صدای دستگاه کنار تخت سکوت اتاق رو میشکست
هان آروم جلو رفت و روی صندلی کنار تخت نشست
چند لحظه فقط نگاهش کرد
باور کردنش سخت بود که همون کسی که چند ساعت پیش توی خیابون جلوش ایستاده بود و باهاش حرف زده بود حالا حتی نمیتونست چشمهاش رو باز کنه
هان دستش رو جلو برد ولی قبل از اینکه به دست لینو برسه مکث کرد
یاد حرف لینو افتاد
«اگه قبلاً دیده بودمت یادم میموند»
هان دستش رو عقب کشید و روی زانوش گذاشت
هان: واقعاً هیچی یادت نمیاد..؟
جوابی نداد
هان لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو پایین انداخت
هان: من هنوز یادمه، لینو.
چند ثانیه ساکت موند
هان: حتی چیزایی که فکر میکردم فراموششون کردم
حدود نیم ساعت گذشت
هان هنوز روی همون صندلی نشسته بود هر بار که صدای باز شدن در اتاق میاومد سریع سرش رو بلند میکرد اما هر بار ناامید میشد
گوشیش توی دستش بود و حتی متوجه نشده بود چند بار صفحهش خاموش و روشن شده
بالاخره صدای قدمهایی رو شنید که با عجله به سمتش میاومدن
فلیکس: هان!
هان سرش رو بلند کرد
فلیکس نفسنفسزنان خودش رو بهش رسوند و کنارش نشست
فلیکس: چیزی شده؟ ازش خبری دادن؟
هان سرش رو تکون داد
هان: نه... نه هنوز
فلیکس نگاهی به صورتش انداخت چشمهای هان از بس گریه کرده بود قرمز شده بودن
فلیکس چیزی نپرسید فقط دستش رو روی شونهی هان گذاشت و چند لحظه کنارش موند
بعد کیسهای رو که همراهش آورده بود باز کرد و یه بطری آب بیرون آورد
فلیکس: اینو بخور
هان: نمیخوام
فلیکس: هان از وقتی اومدی اینجا چیزی خوردی؟
هان جواب نداد
فلیکس بطری رو به سمتش گرفت
فلیکس: فقط یه کم
هان بالاخره بطری رو گرفت و چند جرعه نوشید بعد دوباره سرش رو پایین انداخت
هان: فلیکس..
فلیکس: جانم؟
هان چند لحظه مکث کرد
هان: اگه بیدار نشه چی؟
فلیکس بهش نگاه کرد معلوم بود خودش هم ترسیده ولی سعی کرد آروم حرف بزنه
فلیکس: هنوز چیزی معلوم نیست بذار پزشک بیاد و بهمون خبر بده هرچی بشه باهم میفهمیم باشه؟!
هان یه لبخندی به فلیکس زد: اوهوم
فلیکس دستش رو از روی شونهش برداشت و کنارش نشست میدونست الان وقت سؤال پرسیدن نیست
چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و پزشک بیرون اومد
هان سریع از جاش بلند شد
هان: دکتر! حالش چطوره؟!
پزشک: وضعیتش فعلاً پایدار شده ولی هنوز بیهوشه باید تحت نظر بمونه
هان: میتونم ببینمش؟
پزشک چند لحظه نگاهش کرد و بعد اجازه داد برای مدت کوتاهی وارد اتاق بشه
هان قبل از رفتن نگاهی به فلیکس انداخت
فلیکس: برو من همینجام
هان سرش رو تکون داد و وارد اتاق شد
لینو روی تخت دراز کشیده بود
چشمهاش بسته بودن و صورتش هنوز رنگ نداشت صدای دستگاه کنار تخت سکوت اتاق رو میشکست
هان آروم جلو رفت و روی صندلی کنار تخت نشست
چند لحظه فقط نگاهش کرد
باور کردنش سخت بود که همون کسی که چند ساعت پیش توی خیابون جلوش ایستاده بود و باهاش حرف زده بود حالا حتی نمیتونست چشمهاش رو باز کنه
هان دستش رو جلو برد ولی قبل از اینکه به دست لینو برسه مکث کرد
یاد حرف لینو افتاد
«اگه قبلاً دیده بودمت یادم میموند»
هان دستش رو عقب کشید و روی زانوش گذاشت
هان: واقعاً هیچی یادت نمیاد..؟
جوابی نداد
هان لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو پایین انداخت
هان: من هنوز یادمه، لینو.
چند ثانیه ساکت موند
هان: حتی چیزایی که فکر میکردم فراموششون کردم
- ۳۰۹
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط