رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت بیستوچهارم | اعتراف قلب
روزهای آخر مدرسه، حال و هوای عجیبی داشت.
جونگکوک و لیانا دیگر آن دو نفری نبودند که روز اول حتی نمیتوانستند کنار هم بایستند.
حالا بیشتر وقتشان را با هم میگذراندند؛ گاهی دربارهی نقاشی حرف میزدند، گاهی دربارهی آینده.
اما هنوز یک چیز بینشان گفته نشده بود...
احساسی که هر دو پنهان میکردند.
---
آن شب، نمایشگاه بزرگ نقاشی برگزار شد.
اثر مشترک جونگکوک و لیانا در مرکز سالن قرار داشت و توجه همه را جلب کرده بود.
وقتی اسم آنها به عنوان برندگان اعلام شد، همه تشویق کردند.
لیانا با خوشحالی به نقاشی نگاه کرد.
ـ «باورم نمیشه موفق شدیم.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «من باورم میشه... چون این بار تنها نبودم.»
لیانا برای چند لحظه ساکت شد.
این جمله از طرف جونگکوکی که همیشه فکر میکرد فقط خودش مهم است، خیلی ارزش داشت.
---
بعد از پایان مراسم، جونگکوک لیانا را به حیاط برد.
چراغهای شهر از دور میدرخشیدند.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «لیانا...»
ـ «بله؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
برای اولین بار، پسر مغروری که همیشه از احساساتش فرار میکرد، نمیدانست چه بگوید.
ـ «من اولش ازت متنفر بودم.»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «میدونم.»
ـ «فکر میکردم تو هم مثل بقیهای... اما اشتباه میکردم.»
نگاهش را به چشمان لیانا دوخت.
ـ «تو اولین کسی بودی که منو همونطوری که هستم دیدی.»
قلب لیانا تندتر زد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «فکر کنم... دیگه نمیخوام فقط به خاطر تصمیم خانوادهها کنار تو باشم.»
لیانا آرام پرسید:
ـ «پس چرا میخوای؟»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «چون خودم انتخابت کردم.»
---
آن شب، برای اولین بار، هیچ اجباری بینشان نبود.
نه قرارداد...
نه تصمیم خانوادهها...
فقط دو قلبی که آرامآرام همدیگر را پیدا کرده بودند.
اما هنوز یک مرحلهی آخر باقی مانده بود...
روز عروسی نزدیک بود.
پایان پارت بیستوچهارم... 💜
پارت بیستوچهارم | اعتراف قلب
روزهای آخر مدرسه، حال و هوای عجیبی داشت.
جونگکوک و لیانا دیگر آن دو نفری نبودند که روز اول حتی نمیتوانستند کنار هم بایستند.
حالا بیشتر وقتشان را با هم میگذراندند؛ گاهی دربارهی نقاشی حرف میزدند، گاهی دربارهی آینده.
اما هنوز یک چیز بینشان گفته نشده بود...
احساسی که هر دو پنهان میکردند.
---
آن شب، نمایشگاه بزرگ نقاشی برگزار شد.
اثر مشترک جونگکوک و لیانا در مرکز سالن قرار داشت و توجه همه را جلب کرده بود.
وقتی اسم آنها به عنوان برندگان اعلام شد، همه تشویق کردند.
لیانا با خوشحالی به نقاشی نگاه کرد.
ـ «باورم نمیشه موفق شدیم.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «من باورم میشه... چون این بار تنها نبودم.»
لیانا برای چند لحظه ساکت شد.
این جمله از طرف جونگکوکی که همیشه فکر میکرد فقط خودش مهم است، خیلی ارزش داشت.
---
بعد از پایان مراسم، جونگکوک لیانا را به حیاط برد.
چراغهای شهر از دور میدرخشیدند.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «لیانا...»
ـ «بله؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
برای اولین بار، پسر مغروری که همیشه از احساساتش فرار میکرد، نمیدانست چه بگوید.
ـ «من اولش ازت متنفر بودم.»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «میدونم.»
ـ «فکر میکردم تو هم مثل بقیهای... اما اشتباه میکردم.»
نگاهش را به چشمان لیانا دوخت.
ـ «تو اولین کسی بودی که منو همونطوری که هستم دیدی.»
قلب لیانا تندتر زد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «فکر کنم... دیگه نمیخوام فقط به خاطر تصمیم خانوادهها کنار تو باشم.»
لیانا آرام پرسید:
ـ «پس چرا میخوای؟»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «چون خودم انتخابت کردم.»
---
آن شب، برای اولین بار، هیچ اجباری بینشان نبود.
نه قرارداد...
نه تصمیم خانوادهها...
فقط دو قلبی که آرامآرام همدیگر را پیدا کرده بودند.
اما هنوز یک مرحلهی آخر باقی مانده بود...
روز عروسی نزدیک بود.
پایان پارت بیستوچهارم... 💜
- ۴۰۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط