⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²³

تاریکیِ مطلق نبود؛ انگار فضا منجمد شده بود. وُید، با اِلا که روی شانه‌اش نیمه‌جان رها شده بود، حس کرد زمان در اطرافش کش می‌آید. صدای نفس‌های خودش، در فضایِ بسته و خفقان‌آورِ تالار، مانندِ ضرباتِ طبل به گوش می‌رسید.

ناگهان، یک نورِ سرد و نقره‌ای از جایی که حوضِ سیاه قرار داشت، به هوا پرتاب شد. این نور، تاریکیِ غلیظ را شکافت و مانندِ تیغی تیز، مسیری در دلِ دیوارهایِ فرو ریخته باز کرد. وُید لحظه‌ای تردید نکرد. او با تمامِ توان، در حالی که سنگینیِ بدنِ اِلا قلبش را می‌فشرد، به سمتِ آن روزنه‌یِ نورانی دوید.

صدایِ شکستنِ سنگ‌ها و غرشِ نیروهایِ بیرونی، پشتِ سرش به گوش می‌رسید. آن‌ها دیگر فقط یک تهدیدِ خیالی نبودند؛ امپراتورها رسیده بودند و عطشِ آن‌ها برای گرفتنِ قدرتِ الا، از هر سایه‌ای خطرناک‌تر بود.

وقتی وُید از روزنه‌یِ نور عبور کرد، برای لحظه‌ای دچار سرگیجه شد. او انتظار داشت در راهروهایِ پیچ‌درپیچِ قصر باشد، اما چیزی که دید، زمینِ خاکی و لغزنده‌یِ حاشیهٔ ساحلِ «موناکو» در دلِ شب بود. صدایِ برخوردِ امواجِ خروشانِ مدیترانه با صخره‌هایِ ساحلی، اولین چیزی بود که سکوتِ سردِ قصر را در گوشش شکست.

او به همراهِ اِلا روی شن‌هایِ سرد سقوط کرد. بدنِ وُید از شدتِ استفاده‌یِ بی‌رویه از جادو در تالار، در حالِ فرسایش بود؛ رگ‌هایِ رویِ دستش سیاه شده بود و هر لحظه ممکن بود کنترلش را از دست بدهد.

اِلا، که سرمایِ ساحل به تنش نفوذ کرده بود، آرام در آغوشِ وُید لرزید. او چشمانش را باز کرد؛ نگاهش هنوز گنگ بود.
«وُید؟... ما... ما کجاییم؟»

وُید با لرزشِ دست، چانه‌یِ او را گرفت و صورتش را به صورتِ خودش نزدیک کرد.
«ما خارج شدیم، اِلا. فعلاً امنیم... اما فقط فعلاً.»

او به سمتِ ویلایِ متروکه‌ای که در بالایِ صخره‌ها در میانِ مه پنهان شده بود، نگاه کرد. جایی که زمانی پناهگاهِ او بود. اما ناگهان متوقف شد. او حس کرد چیزی در پشتِ سرش، در میانِ غبارِ ساحل، در حالِ شکل گرفتن است.

سایه‌ای که نه از سمتِ تالار آمده بود و نه از ارتشِ سایه‌ها. این سایه‌ای غریبه بود؛ بویِ فلز و عطرِ تندی که وُید قرن‌ها پیش آن را شناخته بود.

وُید، در حالی که اِلا را پشتِ سرش پناه می‌داد، بلند شد و شمشیرِ نوری‌اش را احضار کرد.
«کی اونجاست؟»

از میانِ مه، مردی با قامتی بلند و شنلی که در بادِ ساحلی تکان می‌خورد، ظاهر شد. چشمانِ مرد، مانندِ دو زغالِ گداخته در تاریکی می‌درخشید. او لبخندی سرد زد که هیچ شباهتی به گرمایِ انسانی نداشت.

«خیلی وقت بود ندیده بودمت، وُید. همیشه می‌دونستم تو یه روزی خودت رو با این سرنوشتِ احمقانه به کشتن می‌دی.»

اِلا، با وجودِ ضعفِ شدید، از پشتِ سرِ وُید بیرون آمد. او به آن غریبه خیره شد. نامی در ذهنش جرقه زد که حتی خودش هم نمی‌دانست از کجا آمده است.
«لوسیان...»

وُید بهت‌زده به اِلا نگاه کرد. «تو... تو چطور اسمِ اون رو می‌دونی؟»

لوسیان خنده‌ای کرد که صدایِ برخوردِ شمشیرها را می‌داد.
«چون اون دیگه فقط اِلا نیست، وُید. اون وارثِ همه‌یِ چیزهایی هست که ما قرن‌ها برایِ نابودیش جنگیدیم.»

وُید فهمید که او حالا در یک محاصره‌یِ تمام‌عیار است؛ میانِ امپراتورها، لوسیان، و چیزی که در رگ‌هایِ اِلا در حالِ بیدار شدن بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط