୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
جنگکوک وارد اتاق تمرین شد و کیفش رو روی صندلی گذاشت.
چند دقیقه گذشت.
بعد دوباره به ساعت نگاه کرد.
یکی از اعضای تیم گفت:
— منتظر کسی هستی؟
جنگکوک سریع جواب داد:
— نه.
چند ثانیه بعد، دوباره به در نگاه کرد.
اما لیلی نیومد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی آن روز توی بخش دیگری از ساختمان مشغول کار بود.
تمام صبح سرش شلوغ شده بود و حتی فرصت نکرد به طبقهی تمرین بره.
ظهر، وقتی برای برداشتن چند برگه به راهرو برگشت، صدایی شنید:
— بالاخره پیدات کردم!
لیلی برگشت.
جنگکوک بود.
— منو؟
— آره.
— چرا دنبالم میگشتی؟
جنگکوک برای چند لحظه ساکت موند.
— قهوهم رو میخواستم.
لیلی خندید.
— دروغ میگی!
— از کجا فهمیدی؟
— چون امروز اصلاً قهوه برات نیاوردم.
جنگکوک لبخند زد.
— پس فهمیدی.
— چی رو؟
— اینکه منتظرت بودم.
لبخند لیلی آرومتر شد.
— چرا؟
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— نمیدونم.
بعد به برگههای دست لیلی نگاه کرد.
— خیلی سرت شلوغه؟
— آره، امروز از صبح دارم میدوم.
جنگکوک به کافهی انتهای راهرو اشاره کرد.
— پس پنج دقیقه استراحت کن.
— نمیتونم.
— فقط پنج دقیقه.
لیلی مردد نگاهش کرد.
— تو هم میای؟
جنگکوک لبخند زد.
— اگه من بیام، میای؟
لیلی خندید.
— شاید.
— پس میام.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
پنج دقیقه بعد، هر دو کنار پنجرهی کافه نشسته بودند.
جنگکوک جرعهای از قهوهاش خورد و گفت:
— امروز خوشمزهتره.
لیلی لبخند زد.
— چون خودت خریدیش؟
— نه.
نگاهش کرد.
— چون تو انتخابش کردی.
لیلی سریع نگاهش رو ازش گرفت.
و برای اولین بار...
هیچکدوم حرفی نزدن.
اما سکوت بینشون عجیب هم نبود.
انگار کمکم، بودن کنار هم براشون عادی میشد.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟔
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
جنگکوک وارد اتاق تمرین شد و کیفش رو روی صندلی گذاشت.
چند دقیقه گذشت.
بعد دوباره به ساعت نگاه کرد.
یکی از اعضای تیم گفت:
— منتظر کسی هستی؟
جنگکوک سریع جواب داد:
— نه.
چند ثانیه بعد، دوباره به در نگاه کرد.
اما لیلی نیومد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی آن روز توی بخش دیگری از ساختمان مشغول کار بود.
تمام صبح سرش شلوغ شده بود و حتی فرصت نکرد به طبقهی تمرین بره.
ظهر، وقتی برای برداشتن چند برگه به راهرو برگشت، صدایی شنید:
— بالاخره پیدات کردم!
لیلی برگشت.
جنگکوک بود.
— منو؟
— آره.
— چرا دنبالم میگشتی؟
جنگکوک برای چند لحظه ساکت موند.
— قهوهم رو میخواستم.
لیلی خندید.
— دروغ میگی!
— از کجا فهمیدی؟
— چون امروز اصلاً قهوه برات نیاوردم.
جنگکوک لبخند زد.
— پس فهمیدی.
— چی رو؟
— اینکه منتظرت بودم.
لبخند لیلی آرومتر شد.
— چرا؟
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— نمیدونم.
بعد به برگههای دست لیلی نگاه کرد.
— خیلی سرت شلوغه؟
— آره، امروز از صبح دارم میدوم.
جنگکوک به کافهی انتهای راهرو اشاره کرد.
— پس پنج دقیقه استراحت کن.
— نمیتونم.
— فقط پنج دقیقه.
لیلی مردد نگاهش کرد.
— تو هم میای؟
جنگکوک لبخند زد.
— اگه من بیام، میای؟
لیلی خندید.
— شاید.
— پس میام.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
پنج دقیقه بعد، هر دو کنار پنجرهی کافه نشسته بودند.
جنگکوک جرعهای از قهوهاش خورد و گفت:
— امروز خوشمزهتره.
لیلی لبخند زد.
— چون خودت خریدیش؟
— نه.
نگاهش کرد.
— چون تو انتخابش کردی.
لیلی سریع نگاهش رو ازش گرفت.
و برای اولین بار...
هیچکدوم حرفی نزدن.
اما سکوت بینشون عجیب هم نبود.
انگار کمکم، بودن کنار هم براشون عادی میشد.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟔
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۵.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط