زندگی را از نفس بیتاب کردم چو شمع

زندگی را از نفس بیتاب کردم چو شمع

از چه گل در آتش این خاک و خون بی آب کردم چون شمع

تا تو رفتی دور از من ، من بمرگ خویشتن
زندگی را در فراقش بی‌تو چون سیماب کردم چو شمع

تا به کی در حسرت وصل تو ای ابر بهار
دیده را پر اشگ و دل پر در و گوهر ناب کردم چو شمع

گر تو رفتی از برم ، ای یار شیرین سخن من
جان و دل را از غم و اندوه تو خوناب کردم چو شمع

گر تو رفتی از برم ای ماه تابان بی‌قرینی
من درین غم ، خویش را بی‌یار و بی‌انباز کردم چو شمع
دیدگاه ها (۰)

روان من عطر پاییز می گیرد در تنهایی حل می شود

نیمه شب با شنیدن صدایی از آسمان روح من عبور خواهد کرد به جها...

🌱🍒ببخش قلب عزیزم ، که پر پرت کردملباس حسرت و غم را ، به پیکر...

ای دل غمگین به هجر یار عادت می کنیبیخود از غم دم مزن با هر ک...

🌱🍒به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیربه رنج دل سزاوارم، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط